خرید بک لینک
فروردین ۰۴ نشستم وسط اورژانس حشمت و با خودم فکر میکنم ۲۴ ساعت چقدر طولانیهچقدر عجیبه که آدم در طی یک روز تقریبن تمام حس های جهان رو تجربه میکنهاز صفر تا صدپلکامو محکم فشار میدم که اشکم برگرده سر جاشحقیقتن تاب آوری‌م الان در حد صفره :)بدنم و تمام احساساتم رو گذاشتم روی حالت survival modeمنتظرم همه چی به خیر بگذرهآرزو میکنم سالم سیاه نشهدعا میکنم بابا وعده غذای روز آیندهمو خودش برام درست کنهبعد که همه چی آروم شدمیرم توو استودیو می‌چپمخون گریه میکنمالان ولیبمب ساعتی ام..میترسمو افکارم رو نمیتوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:16

خارجی دوست داشتنیم.. فقط دو قدم دیگه باید برمیداشتم تا بتونم دستتو بگیرممطمئنن میشد یکی از همون بغل گنده محکم ها که هرجایی از رشت، یکدفعه دیدمت و پریدم توو دستاتولی رفتم..با اینکه هر روز با خودم میگم کجای این شهری و کجا بهت برمیخورمو هر لحظه‌ش رو هزار بار هزار نه به معنای عدد کثرتهزار بار واقعی توو ذهنم مرور کردمقدم عقب گذاشتمبرگشتمو رفتمو با خودم گفتم این بهترین کارهاگه بغلم می‌کردی می‌ترکیدماز گریه از هق از بغض و اشکنمیشد جمع بشم اگه فقط ۳۰ درجه سرت رو برمیگردوندی و قیافه خشک شده‌م رو میدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:16

Daha ne isterim بهترمالبته جسمی نهدر یک تایم عادی، هفته ای دو بار داشتم شرح میدادم که موهام رنگ نیست و سفید شدهحالا هر روز دارم شرح میدم که بله توی این ۱۵,۲۰ روز سفیدتر شدهانقدر این مدت دچار تیمار پدر بودم، بددن و روح و همه ارگان‌هام خسته ستدلم میخاد برم فستیوال کوچهدلم میخاد برگردم کادیکوییه ورک‌شاپ ثبت نام کردم واسه اواخر فروردینبا استاد اسکندری و نوید ویرافجالبهوقتی هیچی از سرامیک نمیدونستم، پیجشون رو فالو میکردم به خاطر علاقه‌م به سرامیکحالا ورک‌شاپ حرفه‌ای میرم باهاشونچقدر همه چیز زندگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:16

از آن شبی که برنگشتی چیزهایی هستکه هیچ جا درموردشون حرف نمیزنمنمی‌نویسمو بیان نمیکنمولی توو سرمدر روزبارها و بارها و بارهامرور میشننه دوست، نه تراپیست، نه کاغذ و قلمهیچکس جز مغزم نمیدونه و نمیخونهحالا یا خودم تکرار میکنمتوبایدبه تراپیستتاین مسئله روبگینمیخام دوباره ارجاعم بده به روانپزشکنمیخام دوباره درگیر قرص شمبرای خودم یک سری «باید» گذاشتموقتی «باید»ها رو انجام بدم، چرخ‌دنده‌های زندگی خوب رو هم می‌چرخنیکی از اون‌ها، خوندن و ادیت کتاب و آپلود رو کانالهیکیش کار توو استودیو ستامروز وسط استوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:16

رزهای سفید گفت چرا وقتی گوشیت با یه فلش حل میشه مشکلش، انجامش نمیدی؟گفتم سختمهدروغ گفتم؟ نه به هیچ وجهفقط «سختمه» رو باز نکردم.با اینکه یک‌آپ دارم ولی نگرانم نکنه بیاناتم برنگردهاین روزا بیشتر از همیشه دست به دامن خاطراتممتوی سخت‌ترین روزهای پندمی، چثدر راحت کنار هم جمع میشدیمچی شد؟ نمیدونم..این روزها بی‌پناهمبی‌پناه ترین حالت ممکن رو تحربه میکنم.چند روز پیش، توی بیمارستان که برای بار چندم بستری بودم، همه فکرم شده بود خاطراتی که سعی کرده بودم بریزم توی گنجه و در گنجه رو قفل کنم و سراغش نرمچادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:16

سلاماز فروپاشیِ محتمل، روزها گذشتهدر هفته ۲ الا ۳ جلسه تراپی میگیرم پیش یکی از بهترین تراپیست‌های ممکنروانپزشک ویزیتم میکنه و برام قرص مینویسهچیزی که دوزش کم نمیشه و فعلن همه چیز رو در کنترل داره، الانزاپین و ازیپم هستنکم کم در حد یکی دو ساعت، به کار توی استودیوم برگشتماین هفته توی دو تا مهمونی خونوادگی شرکت کردم. کاری که بیشتر از ۳ ساله انجام ندادم.دیگه کمتر افکار سیاه میان سراغمشب‌ها از اثر داروها، راس ۱۱ و نیم بدنم وارد خلسه میشه و اگه مقاومت نکنم میخابمکابوس نمیبینمتپش قلبم کنترل میشههمه چیهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:16

هجو و حسرت نمیدونم منتظر چی امبخش زیادی از من مدام تکرار میکنه کاش برنمی‌گشتیبه زور قرصا روزها رو می‌گذرونمجلسات تراپی‌م بهم ریخته و آشوبهحتا نمیتونم با تراپیستم حرف بزنمکاش یه چند سالی برمی‌گشتیم عقباستوار و پابرجا بودن شده آرزومروزها کتاب می‌خونم و با بچه‌هام وقت می‌گذرونمکمی کار میکنم و ساز می‌زنمتلاش می‌کنم حس کنماما کوه یخ در برابر من برنده ست..شب‌ها مدام خاب میبینم و گاهی نمیخام بیدار شم..کاش بیدار نشمتمومم.. پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۴ | 0:11 | Dk | .:Weblog Themes By Pichak:. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:16

Restless legs syndrome دچار یه سندروم شدمسندروم پاهای بی قرارشب‌ها میاد سراغمدقیقن وقتی که میخام بخابمیه انرژی‌ای توی پاهام جریان پیدا میکنه که مدام میخام تکونشون بدمعین اینکه جاییت بخاره ولی اگه نخارونیش دیوونه میشینیمه‌ی بدنم وارد فاز استراحت میشه ولی پاهام نه!خیلی سندروم رو مخیه.مدیتیشن، کمپرس سرد یا گرم، قرص خاب و ...هیچی کمک نکردهمسخره ستخنده‌م میگیرهحق داشت بهم میگفت ام المصائبچیزی هست من بهش دچار نباشم؟؟ جمعه ۱۸ مهر ۱۴۰۴ | 3:19 | Dk | .:Weblog Themes By Pichak:. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:16

مشاهده بارون سیل آسا می‌باریدپنجره رو باز کردم هوا عوض شهلویی نشست دم پنجره و خیره خیره جایی رو نگاه می‌کردرد چشماشو گرفتم رسیدم به برگهای نارنجی که به زور شلاق بارون از درخت کنده می‌شدن و رقصون میریختن رو زمین زیر پا که حالا تبدیل به یه چاله پر از آب شده بود.گوشی رو برداشتم و از رقص برگ و بارون فیلم گرفتمسکوت توو خونه که می‌شکست با ضربه‌های مهلک بارون، یکی از قشنگ‌ترین موزیکای این چند وقت اخیر ما بود..روز شیشم بود که نیل رو هر ۱۲ ساعت میبردم سروم بگیرهدکتر گفت سه روز آینده فقط بیا ضد انعقاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:16

ویلون و سیلونِ جایی بودمباد سردب رو حس میکردمیه مرغ دریایی از بالا سرم رد شدهمیشه میترسونتم یه موزیک شنیدمکسی ازم پرسید موهام رو کجا رنگ کردمbu benim doğal saç rengim. sadece çok erken griye döndüموزیک رو پیدا کردممن رفتم از اینجاچون تو با من تنهاتریمن رفتم از اینجاچون بدونِ من خوشحال تریکجام؟چرا؟برگردبرگردبرگردچرا خودتپ از همه جا کَندی؟چرا شبیه چیزی که بودی نیستی؟من در تنهایی بهترممن رفتم از اینجاچون تو با من تنهاتریمن رفتم از اینجاچون بدونِ من خوشحال تریگفت، "میخوام صداتو نشنوم الکی"کمدی الهی میخونمیک طبقه مونده به آخرین طبقه جهنممتعلق به خائن هاستتو جات کجاست؟کجایی؟برگردیه فکری دارم، میخام همراهیم کنیجونم؟ بگومیخام دکترا بخونمیادته روز دفاع پایاننامه چقدر گریه کردی؟بارون میومدتابستونبعد از هفتهها اون روز بارون اومدبسه، گریه نکن، ببین بارون میبارهکجای این کهکشانی؟برگرددفتر رو برداشتمتوش نوشتمسلامامروز دلم برات تنگ شده بودصداش کنصداش کن خودشهبرمیگردهپیس پیسگربه ست مگهآه.. لویی و نیلاسکای و اولیورمدارکت رو ترجمه کنرفیوز شدمدوباره تلاش میکنیمآه..خستهمبیشتر از همه عمرم در راه بودمفقط مدارکت رو بده به منهیچی نمیخامکجا میری؟یه دوره دو هفتهای توو فرانسه کجا میمونی؟کارگاه دارنبعدش چی؟شاید مقصد باشهبرگردبرگردبازآ بازآبا طنین آواز خودبا فسون و با ناز خودبار دیگربلرزانقلب دریا رادستاتو مشت کنمیدونی قلبت اندازه مشتته؟میخابی؟متاسفم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 4 شهريور 1403 ساعت: 15:25

هیچوقت حرفشو گوش ندادمتصمیم گرفتم برای جبران بهش هدیه بدمبعد در مغزمو باز کردمرفتم سراغ دورترین خاطراتمیکم جلوترجلوترهمین ۴,۵ سال پیشجملههاش رو یکی یکی یاد آوردماین نهاون نهاین؟آممممم نهواساواساهاهاها این جملهش عالی بود خیلی خندیدمولی اینم نهاین؟ این؟؟نه نه جلوتر بودصبر داشته باشپیدا میشهآهان.. همینآره این جمله خوبیههمین رو انجام میدم..حالا نصفه شبمغزم منو از خاب بیدار میکنهاین دفتر رو دست میگیرمو خودکارچشمم نمیبینهچه جوری خدا میدونه رژ قرمز به این رنگ چشم میاد؟همونجوری توو تاریکی و با چشمای نیمه باز مینویسمصبح فکر میکنم خاب دیدمولی دفتر رو چک میکنمهمینجاستواقعی بود.خابم میادسرمو برمیگردونم و سفیدی تن لویی رو میبینمدر اتاق رو باز میذارم که صبح بیاد رو تختم بغلم بخابهکاش پشت سرش نیل و اسکای و اولیور هم بیانتخت بزرگ این خوبی رو داره که یه خونواده توو خودش جا بدهدل تو چی؟خابم میادیه نگاه به اطرافم میندازمپرفکتهمین رو میخاستمهمین تنهاییهمه کاری که این سالها کردمساختن این تنهایی بودهدیگه همه حذف شدنچقدر باشکوهبدون آدم امن تو هیچی نیستیبهش گفتم پارسال امروز پیشت بودمگفت چرا؟گفتم از سمینار روز پزشک توی هتل کادوس رفتم توتونکاران برای یه زایمان اورژانسی و بعد اومدم پیش تو قهوه خوردم و برام از اون ماجرا تعریف کردی و بعد رفتمگفت کجا؟هیچ ایده ای نداشتمگفتم دیدی؟زمان تکرار میشهامروز هم پیشتمگفت میدونی چرا؟نه.... نگو دلیل تکرار شدن زمان رو میدونینگو نمیدونی!!میدونممیدونستمنمیخاستم باور کنمتو بگی باور میکنمزمانتکرار میشهبرایکسانی کهازشدرس نمیگیرن...آهتمام شد.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 4 شهريور 1403 ساعت: 15:25

یه دفتر جدید برداشتم براشو شروع کردم به نوشتن.اول گفتم فقط هروقت که دچارش شدم، مینویسمو من هر روز دچارشم..ازش به خاب پناه میبرمو در رویا رها میشم..خوشحالم در رویاهام اجازه زندگی دارمبه اون شکلی که دوست دارمبدون نیاز به ملاحظات و چارچوببدون اینکه به کسی آسیب بزنم..ته نوشته های این دفتر رو با خیرالنساء امضا میکنمچون خیرالنساءه که داره مینویسهگاهی هم .. شاید ... نگار این دفتر رو چاپ میکنم :) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 21 مرداد 1403 ساعت: 14:04

میدونم دچارشممیدونم دوباره باید درمان دارویی رو شروع کنمولی میخام تا لحظه آخر بجنگمدلم نمیخاد ببازمدلم نمیخاد وسترن مدیسن جواب باشهصبحها که بیدار میشم تا یه زمان زیادی درگیر این خونریزیهای بینیم هستمفرم دومی از آلارم بدنم برای اینکه بهم بگه دیگه باید رها کنیهمین باعث میشه دیر به برنامهی روزم برسمفرم اول که قطعن دندونه!!انقد به هم فشردمشون و دندون قروچه کردم اکثرشونو شکوندمملاقات دندون پزشکم به یه روتین تبدیل شده.هربار فکر میکنیم دیکه همه چی تموم شد و حالا دیکه وقت نایتگارده، یه بلا جدیدی میارم سرشون و دکتر درگیر ترمیم دندونای قابل ترمیم و ساخت روکش برای از دست رفته ها میشههمین آخرین باری که رفتم پیششهمین که کلیشه جدید دندونامو نگاه کردنشست رو صندلیش بغل یونیت و من فهمیدم یه خبراییهو شروع که به دوباره صحبت کردن درمورد اینکه این موضوع باید با روانپزشک و روانکاو بررسی بشه وگرنه ما هر ماه داریم وقت بیهوده میذاریمخیلی از سر دردها و گرفتگیهای سرشونهم هم از همین دندونقروچه نشات میگیره!میبینی؟ باید دوباره درمان دارویی شروع کنم :)کنار ساحل مدا نشسته بودم و قهوه مینوشیدم و سوار شدن آدما به اتوبوس دریایی رو نگاه میکردمیه خانوم سن داری اومد و گفتKül ve sigara filtresini özel zarfınıza koyup bu güzel plajı kirden kurtardığınız için teşekkür ederiz. Sen değerli bir vatandaşsın.یه همچین چیزایی. که مرسی سیگارتو میریزی توو پاکت مخصوصت و دمت گرم و شهروند نمونه ایبرام جالب بود که فقط از حق خودش حرف زدنگفت حالا با این سن نکشیه کالج هنری توو فرانسه چند وقت پیش یه پوزیشن باز کرد برای کسایی که کارای سرامیک انجام میدن تا با یه هزینه ای برن، بهشون جا خاب، کارگاه و خوراک میدن و چندوقت میموادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 18:41

دیروز بود؟یا پریروز؟گمونم دیروزخیلی وقته تایمها رو قاطی میکنمولی قضیه اینه:رفتم یه دفتر با ویژگیهای مدنظرم گرفتمخودکار روانو خاستم شروع کنم به نوشتنیه کتاب فسقلیکوچولو۶۰,۷۰ صفحهایولی کافیاندازهولی خب، علائم مریضی بروز پیدا کرد و تختگیر شدمدیشب هم که به معنای واقعی مردم و زنده شدمامروزم که صبحش به تولید در استودیو ظهرش به استراحت و طی کردن پروسه درمان گذشتحالا به نظرم وقت خوبیه که دفتر و خودکارمو بردارممیدونم کلی نوشته و نامه هست که بعد از من، کسی پیداشون میکنه و شاید ببره برای چاپولی الانبلخرهبعد از سالهادام خاست خودم یکی رو تا پای چاپ برسونم...میدونم میرسه.پسسلام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 5 خرداد 1403 ساعت: 10:38

امروز دلتنگ بودم و مودم مودِ نگار بود

برای چندمین بار که رو ریپیت گوش میدادمش،

متوجه شدم سه چاهارتا موزیک وجود داره که وقتی بهشون گوش میدم، یاد خودم میفتم

بعد توو ذهنم پرسیدم:

تا حالا کسی یه موزیک رو اونقدر با عشق برات فرستاده که بتونی از دریچهش خودتو ببینی توو چشاش؟

تو بهترین نقاش نقشی نگار

میخام اینو بنویسم بزنم به دیوار استودیوم

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 5 خرداد 1403 ساعت: 10:38

صفحه بندی