فروردین ۰۴
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 20:16
فروردین ۰۴ نشستم وسط اورژانس حشمت و با خودم فکر میکنم ۲۴ ساعت چقدر طولانیهچقدر عجیبه که آدم در طی یک روز تقریبن تمام حس های جهان رو تجربه میکنهاز صفر تا صدپلکامو محکم فشار میدم که اشکم برگرده سر جاشحقیقتن تاب آوریم الان در حد صفره :)بدنم و تمام احساساتم رو گذاشتم روی حالت survival modeمنتظرم همه چی...
خارجی دوست داشتنیم
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 20:16
خارجی دوست داشتنیم.. فقط دو قدم دیگه باید برمیداشتم تا بتونم دستتو بگیرممطمئنن میشد یکی از همون بغل گنده محکم ها که هرجایی از رشت، یکدفعه دیدمت و پریدم توو دستاتولی رفتم..با اینکه هر روز با خودم میگم کجای این شهری و کجا بهت برمیخورمو هر لحظهش رو هزار بار هزار نه به معنای عدد کثرتهزار بار واقعی توو ...
Daha ne isterim
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 20:16
Daha ne isterim بهترمالبته جسمی نهدر یک تایم عادی، هفته ای دو بار داشتم شرح میدادم که موهام رنگ نیست و سفید شدهحالا هر روز دارم شرح میدم که بله توی این ۱۵,۲۰ روز سفیدتر شدهانقدر این مدت دچار تیمار پدر بودم، بددن و روح و همه ارگانهام خسته ستدلم میخاد برم فستیوال کوچهدلم میخاد برگردم کادیکوییه ورکشا...
از آن شبی که برنگشتی
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 20:16
از آن شبی که برنگشتی چیزهایی هستکه هیچ جا درموردشون حرف نمیزنمنمینویسمو بیان نمیکنمولی توو سرمدر روزبارها و بارها و بارهامرور میشننه دوست، نه تراپیست، نه کاغذ و قلمهیچکس جز مغزم نمیدونه و نمیخونهحالا یا خودم تکرار میکنمتوبایدبه تراپیستتاین مسئله روبگینمیخام دوباره ارجاعم بده به روانپزشکنمیخام دوبار...
رزهای سفید
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 20:16
رزهای سفید گفت چرا وقتی گوشیت با یه فلش حل میشه مشکلش، انجامش نمیدی؟گفتم سختمهدروغ گفتم؟ نه به هیچ وجهفقط «سختمه» رو باز نکردم.با اینکه یکآپ دارم ولی نگرانم نکنه بیاناتم برنگردهاین روزا بیشتر از همیشه دست به دامن خاطراتممتوی سختترین روزهای پندمی، چثدر راحت کنار هم جمع میشدیمچی شد؟ نمیدونم..این روز...
این نادیدنی که بین ماست
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 20:16
سلاماز فروپاشیِ محتمل، روزها گذشتهدر هفته ۲ الا ۳ جلسه تراپی میگیرم پیش یکی از بهترین تراپیستهای ممکنروانپزشک ویزیتم میکنه و برام قرص مینویسهچیزی که دوزش کم نمیشه و فعلن همه چیز رو در کنترل داره، الانزاپین و ازیپم هستنکم کم در حد یکی دو ساعت، به کار توی استودیوم برگشتماین هفته توی دو تا مهمونی خونو...
هجو و حسرت
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 20:16
هجو و حسرت نمیدونم منتظر چی امبخش زیادی از من مدام تکرار میکنه کاش برنمیگشتیبه زور قرصا روزها رو میگذرونمجلسات تراپیم بهم ریخته و آشوبهحتا نمیتونم با تراپیستم حرف بزنمکاش یه چند سالی برمیگشتیم عقباستوار و پابرجا بودن شده آرزومروزها کتاب میخونم و با بچههام وقت میگذرونمکمی کار میکنم و ساز میزن...
Restless legs syndrome
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 20:16
Restless legs syndrome دچار یه سندروم شدمسندروم پاهای بی قرارشبها میاد سراغمدقیقن وقتی که میخام بخابمیه انرژیای توی پاهام جریان پیدا میکنه که مدام میخام تکونشون بدمعین اینکه جاییت بخاره ولی اگه نخارونیش دیوونه میشینیمهی بدنم وارد فاز استراحت میشه ولی پاهام نه!خیلی سندروم رو مخیه.مدیتیشن، کمپرس سر...
مشاهده
-
تاریخ: 1405/5/24 ساعت: 20:16
مشاهده بارون سیل آسا میباریدپنجره رو باز کردم هوا عوض شهلویی نشست دم پنجره و خیره خیره جایی رو نگاه میکردرد چشماشو گرفتم رسیدم به برگهای نارنجی که به زور شلاق بارون از درخت کنده میشدن و رقصون میریختن رو زمین زیر پا که حالا تبدیل به یه چاله پر از آب شده بود.گوشی رو برداشتم و از رقص برگ و بارون فیل...
Mazel tov
-
تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 15:25
ویلون و سیلونِ جایی بودمباد سردب رو حس میکردمیه مرغ دریایی از بالا سرم رد شدهمیشه میترسونتم یه موزیک شنیدمکسی ازم پرسید موهام رو کجا رنگ کردمbu benim doğal saç rengim. sadece çok erken griye döndüموزیک رو پیدا کردممن رفتم از اینجاچون تو با من تنهاتریمن رفتم از اینجاچون بدونِ من خوشحال تریکجام؟چرا؟بر...
خابمو ببین
-
تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 15:25
هیچوقت حرفشو گوش ندادمتصمیم گرفتم برای جبران بهش هدیه بدمبعد در مغزمو باز کردمرفتم سراغ دورترین خاطراتمیکم جلوترجلوترهمین ۴,۵ سال پیشجملههاش رو یکی یکی یاد آوردماین نهاون نهاین؟آممممم نهواساواساهاهاها این جملهش عالی بود خیلی خندیدمولی اینم نهاین؟ این؟؟نه نه جلوتر بودصبر داشته باشپیدا میشهآهان.. همین...
دفتر جدید
-
تاریخ: 1403/5/21 ساعت: 14:04
یه دفتر جدید برداشتم براشو شروع کردم به نوشتن.اول گفتم فقط هروقت که دچارش شدم، مینویسمو من هر روز دچارشم..ازش به خاب پناه میبرمو در رویا رها میشم..خوشحالم در رویاهام اجازه زندگی دارمبه اون شکلی که دوست دارمبدون نیاز به ملاحظات و چارچوببدون اینکه به کسی آسیب بزنم..ته نوشته های این دفتر رو با خیرالنسا...
دپرشن
-
تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 18:41
میدونم دچارشممیدونم دوباره باید درمان دارویی رو شروع کنمولی میخام تا لحظه آخر بجنگمدلم نمیخاد ببازمدلم نمیخاد وسترن مدیسن جواب باشهصبحها که بیدار میشم تا یه زمان زیادی درگیر این خونریزیهای بینیم هستمفرم دومی از آلارم بدنم برای اینکه بهم بگه دیگه باید رها کنیهمین باعث میشه دیر به برنامهی روزم برسمفرم...
بهرهوری
-
تاریخ: 1403/3/5 ساعت: 10:38
دیروز بود؟یا پریروز؟گمونم دیروزخیلی وقته تایمها رو قاطی میکنمولی قضیه اینه:رفتم یه دفتر با ویژگیهای مدنظرم گرفتمخودکار روانو خاستم شروع کنم به نوشتنیه کتاب فسقلیکوچولو۶۰,۷۰ صفحهایولی کافیاندازهولی خب، علائم مریضی بروز پیدا کرد و تختگیر شدمدیشب هم که به معنای واقعی مردم و زنده شدمامروزم که صبحش به تو...
مخلوق
-
تاریخ: 1403/3/5 ساعت: 10:38
امروز دلتنگ بودم و مودم مودِ نگار بودبرای چندمین بار که رو ریپیت گوش میدادمش،متوجه شدم سه چاهارتا موزیک وجود داره که وقتی بهشون گوش میدم، یاد خودم میفتمبعد توو ذهنم پرسیدم:تا حالا کسی یه موزیک رو اونقدر با عشق برات فرستاده که بتونی از دریچهش خودتو ببینی توو چشاش؟تو بهترین نقاش نقشی نگارمیخام اینو بن...
-
تاریخ: 1403/2/11 ساعت: 23:00
this is the story of the day my life ended......................................بالهایم را گشوده و آماده ی پروازم...آیا با من همسفرخواهی شد...من همسفری میخواهم همراه و همراهی میخواهم راهوار... "جبران خلیل جبران"...................................در شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تو را میبوسند ط...
Corey taylor
-
تاریخ: 1403/2/11 ساعت: 23:00
تور اروپای کوری تیلور شروع شدهو حدود یه ماه دیگه میاد استانبولدارم فک میکنم:منی که در بهترین حالت روحی روانی هم باشم، با گوش دادن به کوری، به فروپاشی نزدیک میشماگه برم کنسرتش چی میشه؟؟حقیقتن میدونم که رفتنم به محل برگذاری کنسرت با پای خودمهولی برگشتنم احتمالن افقی و رو دستواااای اگه snuff رو سولو بخ...
خونواده
-
تاریخ: 1401/2/5 ساعت: 2:43
باید مینوشتم چشمامم نصفه نیمه بازه ولی اگه ننویسم ممکنه یادم بره خاب توو یه محله قدیمی بودیم همه ساختمونا آجر نما بود یه ملک اونجا داشتیم یه سری کارگر و مهندس توو ملکمون بودن انگار داشتیم میریختیم که از اول بسازیمش ..همه مون بیرون توو سایه واساده بودیم همه مون شامل ما دو تا، سه تا پسر بچه و یه دختر ...
بنجی
-
تاریخ: 1401/2/5 ساعت: 2:43
دلم میخاست توو تولدم حرفی برای گفتن داشته باشم قضیه اینه که واقعن امسال این روز تولد برام عین روزای دیگه ست دلایل زیاد داره احتمالن یکیش اینه که برنامه های مسافرتیم بهم خورد یا اینکه مث پارسال و سال قبلش نرفتم یه جایی توو کوه یا نزدیک دریا اقامت داشته باشم از این لحاظ، اتفاق خاصی نیست..هرکی هم درخاس...
ترسان
-
تاریخ: 1401/2/5 ساعت: 2:43
بعد از اینکه طبق عادت بدش، اکثر تایم سرش توو گوشی بود ( چقدر مشخصه این موضوع رو مخمه. هم گوشزد میکنم هم عنوان میکنم) یهو یه سوال پرسید که به ذات تکراری بود و کلیشه ولی باعث بیرون اومدن افکارم شد ..که: بزرگترین ترس زندگیت چیه؟ خودش گفت فراموشی ( آلزایمر )من کرور کرور ترس ردیف شد توو ذهنم ولی بُلد تری...