خرید بک لینک

مشاهده

بارون سیل آسا می‌بارید

پنجره رو باز کردم هوا عوض شه

لویی نشست دم پنجره و خیره خیره جایی رو نگاه می‌کرد

رد چشماشو گرفتم رسیدم به برگهای نارنجی که به زور شلاق بارون از درخت کنده می‌شدن و رقصون میریختن رو زمین زیر پا که حالا تبدیل به یه چاله پر از آب شده بود.

گوشی رو برداشتم و از رقص برگ و بارون فیلم گرفتم

سکوت توو خونه که می‌شکست با ضربه‌های مهلک بارون، یکی از قشنگ‌ترین موزیکای این چند وقت اخیر ما بود.

.

روز شیشم بود که نیل رو هر ۱۲ ساعت میبردم سروم بگیره

دکتر گفت سه روز آینده فقط بیا ضد انعقاد بگیره

روز نهم که برای بار چند صدم نیل رو ویزیت کرد که ویزیتش بیشتر شبیه این بود انگار دنبال سوزن در انبوهی از پشم نرم و سفیده، گفت دیگه لازم نیست بیاین.

توو چشام نگاه کرد و گفت جیویشت

گفتم نه، من جیویشتم. یادته سه سال پیش؟ هنوزم اثراتش با من هست..

.

با هم که می‌رفتیم سمت مکان قرار، از شدت بالا بودن حجم فشار عصبی، دو بار توی راه، به محض گفتن یکی دو جمله، نفسم بند اومد و حمله عصبی و پنیک و غش و ..

برام عجیبن جفتشون

با اینکه بارها گفتم (بعد از اینکه یاد گرفتم بگم) که دیگه من اون آدم سابق نیستم و حالا باید مراقبم باشید، تا به این مرحله نرسم باورشون نبود که چون کودکی نوپا، دست به هر چیزی میگیرم که سرپا بمونم..

حالا هم که با عمق جان فهمیدن بعد از اون دو بار حمله عصبی پشت سر هم و افاقه نکردن قرص. دوا، از سمت دیگر بوم افتادن!

.

تراپیستم رو دوست دارم

با او احساس امنیت می‌کنم

ولی نه اونقدر که بی سانسور حرف بزنم

ذاتن سالهاست بدون ترس و واهمه با کسی سخن نگفتم

منتها او به قدری تلاش کرد اعتماد جلب کنه که حداقل تونستم بهش بگم قبل از جلساتم باهاش، دچار اضطراب و استرسم

کاری کرد کارستان

با شجاعت و محبت و شفقتی که به خرج داد، از بُعدی تاریک و مخوف، شر انگشتم رو گرفت و کشید به بُعدی انسانی‌تر

بهم یاد داد خودم رو دوست بدارم

به خودم هدیه بدم بابت موفقیت هام

و از اون مهمتر، موفقیت هام رو ببینم

اگر خودم رو به کسی مدیون بدونم، دومی او خاهد بود

اولی؟ :) قطعن خارجی دوست داشتنیم

.

یک ایونت خصوصی برگذار کردم و در دو ایونت عمومی شرکت کردم

بازگشت به جامعه، به این شکل، بسیار کمک کننده بود.

آشنا شدن با کسایی که در فاز فکری من هستن و نقاط اشتراک زیادی با من دارن، حقیقتن بخش شیرینی از این تجربیات بود

.

هنوز

هر روز

به او فکر می‌کنم

به او که بدون اینکه حضور داشته باشه، حاضره

هر روز با او صحبت می‌کنم

از نگرانی‌هام و افکارم بهش میگم

و باور دارم او جایی همین اطراف مثل همیشه یک پیدای ناپیداست

.

تائو میخانم

تائو دنبال می‌کنم

و در مسیر فرزانه هستم

لائوتزو گفت:

هرکه بتواند در میان ترس‌های خود به مشاهده‌ی آنچه رخ می‌دهد بپردازد، همواره در امان خاهد بود.

و من در حال مشاهده‌‌م .. :)


شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴ | 19:11 | Dk |

.:Weblog Themes By Pichak:.

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 20:16

صفحه بندی