چیزهایی هست
که هیچ جا درموردشون حرف نمیزنم
نمینویسم
و بیان نمیکنم
ولی توو سرم
در روز
بارها و بارها و بارها
مرور میشن
نه دوست، نه تراپیست، نه کاغذ و قلم
هیچکس جز مغزم نمیدونه و نمیخونه
حالا یا خودم تکرار میکنم
تو
باید
به تراپیستت
این مسئله رو
بگی
نمیخام دوباره ارجاعم بده به روانپزشک
نمیخام دوباره درگیر قرص شم
برای خودم یک سری «باید» گذاشتم
وقتی «باید»ها رو انجام بدم، چرخدندههای زندگی خوب رو هم میچرخن
یکی از اونها، خوندن و ادیت کتاب و آپلود رو کاناله
یکیش کار توو استودیو ست
امروز وسط استودیو واستاده بودم و با نیما داااااد میزدم تو رفتی و دلم غمین شد
وقتی آواز میخونم بخشی از انرژیم میره و اینجوری از اون اتفاق جلوگیری میشه
کار هم سنگین و یه سره و بیوقفه انجام میدم که وقتی رسیدم خونه فقط در حد شام و ادیت فایل و نوشتن ژورنال انرژی داشته باشم
میبینی؟
تا اومدم رو به راه شم، یه چوب کرد لا چرخ زندگیم
من که بلخره با یه حال خوبی خودمو رسونده بودم به سال تازه..
دیگه حتا منتظر یوکی هم نیستم که چند روز دیگه میرسه..
جهان که شادیآفرین بود
به چشم من غمآفرین شد
از آن شبی که برنگشتی..
برچسب:
نویسنده: کیانوش کمالی