سلام
از فروپاشیِ محتمل، روزها گذشته
در هفته ۲ الا ۳ جلسه تراپی میگیرم پیش یکی از بهترین تراپیستهای ممکن
روانپزشک ویزیتم میکنه و برام قرص مینویسه
چیزی که دوزش کم نمیشه و فعلن همه چیز رو در کنترل داره، الانزاپین و ازیپم هستن
کم کم در حد یکی دو ساعت، به کار توی استودیوم برگشتم
این هفته توی دو تا مهمونی خونوادگی شرکت کردم. کاری که بیشتر از ۳ ساله انجام ندادم.
دیگه کمتر افکار سیاه میان سراغم
شبها از اثر داروها، راس ۱۱ و نیم بدنم وارد خلسه میشه و اگه مقاومت نکنم میخابم
کابوس نمیبینم
تپش قلبم کنترل میشه
همه چی
همونجوری
که باید..
توی ۵ جلسه اول تراپی، وقتی ازم میپرسید حست به این اتفاق چی بوده؟ میگفتم نمیدونم. و مدام میگفت اگه خودت نتونی حرف بزنی من کمکی نمیتونم بهت بکنم
اون وسط چندین اتفاق ناراحت کننده دیگه هم رخ دادن
یه روز عصر از راه رسیدم و رفتم توی حموم و یهو دچار فروپاشی شدم. بابا دچار اضطراب شد، زنگ زد بیان کمکش، به زور جمعم کردن، و قضیهی دارو ها و تراپی ها و افکار سیاهم، لو رفت.
حالا مدام تحت مراقبتم و این خوشایندم نیست.
جلسه بعدی تراپی، از اون روز گفتم. همچنان بیحس
باز هم گفت اینجوری جلسات به درد نمیخوره و به شکست میرسه مثل همه تراپی هایی که قبل از این داشتی..
اما بلخره تونستم
بعد از چندین جلسه تراپی، تونستم ازت حرف بزنم
دو جلسهی اخیر رو از تو حرف زدم
بعد از این همه سال
پیش کسی
اسمت رو بلند
با هق هق
در حال زجه زدن
به زبون آوردم.
فهمید منشا چیه
از حسم که پرسید، جواب داشتم براش
این اولین جلسه ای بود که از حسم میگفتم
_ اون روز کی ترسید؟
+ من
_ کی الان ناراحته؟
+ من
_ چرا ناراحتی؟
+چون از دست دادم
_ چرا از دست دادی؟
+چون ترسیدم و نمیتونستم بپذیرم کسی بدون اینکه من کاری کنم دوستم داشته باشه.
_ چه جوری تمومش کردی؟
+ به بدترین شکل. فرار کردم و از خودم روندمش.
_ این چندمین بار بود؟
+ تعدادش از دستم در رفته.
_ هیچ وقت این رفتار بهت کمک کرده؟
+ اگه کمک کرده بود، الان وضعم این نبود.
_ وضعت چطوره؟
+ آسیب دیده، تنها مونده، بیپناه، ناامید، خسته، کلافه، تنها
_ تنها رو دو بار گفتی
+ :)
_ وقتی درموردش حرف میزنی دچار اضطراب میشی؟
+ بله
_ اضطراب کجای بدنته؟
+ اول جلسه همه جای بدنم بود، بعد رفت توی معدهم. الان توی گلومه
_ پس تو خیلی غمگین و ناراحتی از این اتفاقی که رقم زدی که سنگینی رو توی گلوت حس میکنی.
+ آره خیلی درموندهم
_ چرا نپذیرفتی لایق دوست داشته شدنی؟ با اینکه بارها بهت ثابت شده بود خیرالنساء رو فقط برای خیرالنسلء بودن دوست داره؟
+ همیشه سختمه. نمیفهمم. وقتی کسی بهم محبت میکنه همش میخام یه جوری جبرانش کنم. نمیفهمیدم چطور میتونه من رو با اینهمه نقص دوست داشته باشه.
_ چرا دوست نداشته باشه؟ تو مهربونی، با آدمها همدردی میکنی، باهوشی، زیبایی، برای عزیزانت از جونت مایه میذاری. همسنا کافیه برای اینکه کسی دوستت داشته باشه. چرا فکر میکنی برای اینکه کسی دوستت داشته باشه حتمن باید کاری انجام بدی؟
+ :) مامانم ..
.
من دورت میگردم
من دورت میگردم
من دورت میگردم
کاش باهات حرف میزدم که بدونی چقدر احترامم برات زیاده که غمت هم اندازهی غم مامانه برام :)
من دورت میگردم
من دورت میگردم
من دورت میگردم
کاش باهام حرف میزدی که بهت بگم از رخ توو رخ شدم با سیاهی و نرفتم توو دلش، واسه اینه که ازم قول گرفتی تا لحظه آخر بجنگم.
من دورت میگردم
من دورت میگردم
من دورت میگردم
کاش میتونستم باهات صحبت کنم تا بهت بگم چقدرها برام مهمی و چه تاثیری توی زندگیم داری و چقدر ازم محافظت کردی حتا وقتی نبودی.. که بودی.. حتا وقتی نبودی، بودی..
من دورت میگردم
من دورت میگردم
من دورت میگردم
حتی اگه نیاز باشه بقیه آدمای دنیارو هم مجبور میکنم دورت بگردن
:)
چه جواهری داشتم و اونهمه آسیب نذاشت ببینمش
شرمندتم که ستاره داشتم و
دنبال اون میگشتم و
شاکی از این بودم که من
ستاره ای ندارم
ستاره بود توو مشتم و
تکیه میداد به پشتم و
احساسشو میکشتم و
احساستو میکشتم
:)
برچسب:
نویسنده: کیانوش کمالی