
از آن شبی که برنگشتی چیزهایی هستکه هیچ جا درموردشون حرف نمیزنمنمینویسمو بیان نمیکنمولی توو سرمدر روزبارها و بارها و بارهامرور میشننه دوست، نه تراپیست، نه کاغذ و قلمهیچکس جز مغزم نمیدونه و نمیخونهحالا یا خودم تکرار میکنمتوبایدبه تراپیستتاین مسئله روبگینمیخام دوباره ارجاعم بده به روانپزشکنمیخام دوباره درگیر قرص شمبرای خودم یک سری «باید» گذاشتموقتی «باید»ها رو انجام بدم، چرخدندههای زندگی خوب رو هم میچرخنیکی از اونها، خوندن و ادیت کتاب و آپلود رو کانالهیکیش کار توو استودیو ستامروز وسط استو...
ادامه مطلب
تاحالا شب اینجا نمونده بودمنشستیم فیلم دیدیم، شام خوردیم، مونوپولی بازی کردیمدوسش داشتمتایمی که پای پنجره ی اتاق نشسته بودم سیگار میکشیدم و مازیار با گرامافونش یه آهنگ ریز گذاشته بود و خیره به این خی...
ادامه مطلب
این نامه آخرمه واسه تو.باس جمع کنیم بریم از این آسایشگاه،دکتر گفته روزا میتونی بری کار کنی، شبا بیای همینجا بخوابی.خیلی بهترم.توئم دیگه نترس ،من نمیام داد بزنم سرت،نمیامَم دورت بگردم،نمیام اونقد بخندو...
ادامه مطلب
خب بلخره خونه خالی شد قرار بود همه خونه باباجونی جمع شن و منم خاستم برم ولی فرح گفت همه برن خونشون منم که اونجا نمیرم بنابراین خونه میمونم سینا و سحابم میرن خونه عمه ی سحاب سحرم میره خونه ی مادرجون یلدا قراره ۳ تا قسمتِ گادفادر نگاه کنم و اینگونه بگذرد سلام اینجا یلدای ۹۷ سارا کوچولو هستم ☺...
ادامه مطلب
حاج خانوم یاد گرفته زندگی کردن رو با احمد آقا خوش به حالش که یاد گرفته .....
ادامه مطلب