
باد وزید به صورتشچشماشو باز کرد و اولین چیزی ک دید سقف بالا سرش بودیه سقف چوبی که داده بود شرابیش کننچقد برای اینکه رگه های چوب واضح دربیاد تذکر داده بوددقایقی که درگیر مرور اتفاقات مربوط به سقف چوبی بودذهنش هنوز روشن نشده بودقلتید سمت پنجره و تازه یادش اومد شب رو چه جوری گذروندهاوف و پوف گویان پتو رو کشید رو سرش و توو سیاهیه زیر پتو توو دلش داد و ...
ادامه مطلب
حاج خانوم یاد گرفته زندگی کردن رو با احمد آقا خوش به حالش که یاد گرفته .....
ادامه مطلب