چشماشو باز کرد و اولین چیزی ک دید سقف بالا سرش بود
یه سقف چوبی که داده بود شرابیش کنن
چقد برای اینکه رگه های چوب واضح دربیاد تذکر داده بود
دقایقی که درگیر مرور اتفاقات مربوط به سقف چوبی بود
ذهنش هنوز روشن نشده بود
قلتید سمت پنجره و
تازه یادش اومد شب رو چه جوری گذرونده
اوف و پوف گویان پتو رو کشید رو سرش و توو سیاهیه زیر پتو توو دلش داد و هوار هایی ک باید میزد و نزد رو زد
اخم کرده بود و رو دنده ی چپ خابیده بود
یهو انگار که برقش گرفته باشه
نشست رو تختش و بلند بلند ور ور کنان گفت
" اَه ... اصن فدای سرم. لیاقت نداره دیگه. من که نباید پاسخگوی بی لیاقتی اون ابله باشم
ابله؟ نه نه..."
توو مغزش پر بود از فوش فلاکت
توو دلش اما
دلش تنگ بود و ناراحت
با خودش گفت من این بار رو زمین میذارم
رفت دست و رو شست و صبحونه مفصلش که شامل یه لیوان موکای سرد و یه بیسکوییت بود فراهم کرد
تصمیم گرفت دوچرخه برداره و توو شهر دور بزنه
هوا آفتابی و خنک بود
پیژامه ی نامربوطش رو درآورد و یه گوشه کلازت انداخت و لباس راحت پوشید
یه شلوار لوله یخی و یه نیمتنه توسی
کتونی سفید و کت چرم مشکی و کلاه خلبانی
کیف کج رو انداخت روی شونه ش
کلید و موبایل رو برداست و رفت سراغ دوچرخه
.
.
.
ادامه ش بعدن
برچسب:
نویسنده: کیانوش کمالی