و انگشت هاشو توو هم گره کرده بود
و سمت آسمون گفته بود:
بهترین اتفاق رو رقم بزن
و دلش آروم شده بود
و مطمئن که بهترین اتفاق رخ میده
و این آرامش رو میپسندید ..
حالا داشت فکر میکرد چقدر آدم هایی که همش نق میزنن اذیتش میکنن
خود به خود از اینجور آدم ها فاصله میگرفت
دوس داشت اطرافیانش همه آدم های امیدوار و مثبت اندیشی باشن
که فقط و فقط نیمه پر لیوان رو میبینن
حالا دلش میخاست رو در ورودی خونه ش یه علامت باشه با این مظمون:
خاهش میکنم با انرژی منفی وارد خونه ی من نشید و حالم رو خراب نکنید
اینجوری حتمن آدما مجبور بودن برای وارد شدن به خونه ش بخندن
و مغزشون فکر میکرد که خنده شون واقعیه
پس واقعن خوشحال میشدن و بهش انرژی منفی نمیدادن
.
.
.
ساعتشو نگاه کرد:
خب الان که زوده .. ۵ و نیم پا میشم آماده میشم و به کارام میرسم
تا ۵ و نیم بشه بارها و بارها ساعت رو نگاه کرد
پیش خودش گفت من سندرم دارم
سندرم بیش از اندازه به ساعت توجه کردن
داشت دنبال یه اسم برای سندرمش میگشت
سَندرُمِ کِلاک واچینگ !!
توصیف دقیقی بود از این وسواس
بالاخره دلش طاقت نیاورد که ۵ و نیم بشه
۵ و ۲۸ از جاش پا شد و با خودش گفت ۲ دقیقه ام ۲ دقیقه ست
لباس پوشید و از خونه خارج شد
سر راه نون گرفت و به خونه برگشت و دوباره رفت
بوتیکی که میخاست بره توو یکی از مناطق شلوغ شهر بود
و مسیری که انتخاب کرده بود تا به بوتیک برسه ورود ممنوع بود
پیش خودش گفت اگه ورود ممنوع رو نرم حداقل باید نیم ساعت توو ترافیک خیابون پشتی باشم و این ظلمه چون کار زیادی ندارم
خودشو قانع کرد
رسید به دوراهی ای که باید ورود ممنوع میرفت
ثانیه ای شک نکرد
فکر کرد
یادش اومد که آقای آژانسی مهربونی که همیشه صبح ها جلو در محل کارش هست و گه گاه در ورودی رو براش باز میکنه
یه بار وقتی موقع وارد شدن خاموش کرده بود و خنده ش گرفته بود از خجالت
آقای آژانسی بهش گفته بود:
اشکال نداره، پیش میاد، بین ما همیشه بحث درمورد دست فرمونه عالیه شما هست
تشکر کرد و وارد محوطه شد
خب، حالا اعتماد به نفس گرفت و وارد ورود ممنوع شد
خیلی با دقت و حوصله و بی اعتنا به ماشینای دیگه وارد کوچه بعدی شد و دنبال جای پارک گشت
بالاخره وارد پاساژ شد
از عجله بوتیک رو اشتباهی وارد شد
شلوغ بود و کسی متوجه ش نشد
خارج شد و دنبال بوتیک گشت
۲ تا مغازه اونور تر
وارد شد
آقای صاحب مغازه و پسرش مثل همیشه بودن و یکی از دوست های آقای صاحب مغازه
بهشون درخاستش رو گفت
آقای صاحب مغازه گفت لباسی که میخای رو دارم اما تازه بار اومده و جنس ها رو باز نکردم میتونی فردا بیای و بگیری؟
با ناراحتی و معصومیت خاصی به یاد ورود ممنوع و جای پارک سختی که پیدا شد گفت:
آخه میخام امشب کادو بدمش
پسر آقای صاحب مغازه گفت پس میتونی یه ساعت دیگه بیای تا پیداش کنم؟
دنبال جواب بود. خجالت کشیده بود.
آقای صاحب مغازه گفت: پسرم برو الان بالا بگرد براش
خاست بره بالا توو انبار که ۲ تا مشتری اومدن
ازش اجازه گرفت که کارشونو راه بندازه
بدون شک گفت حتمن حتمن
راه انداختن کار اون ۲ مشتری بیشتر از نیم ساعت طول کشید
تمام مدت یه گوشه ی اون بوتیک کوچیک واستاده بود
بدون اینکه ذره ای ناراحتی توو چهره ش معلوم باشه
به مشتری ها نگاه میکرد
و به آقای صاحب مغازه گوش میداد و حرفایی که با دوستش میزنه
دوستش آقایی خوش تیپ بود که لحن آروم و آمریکایی ای داشت
مثل کتاب داستانا بود
اونو یاد مرد تووی بینوایان مینداخت
قد بلند و چارشونه
لباساش سرمه ای بود
با موها و ریش مشکی
حدودن ۴۵ ۵۰ ساله
به ساعتش نگاه کرد و هنوز وقت داشت
بالاخره کار مشتری ها تموم شد
بلافاصله آقای صاحب مغازه از پسرش خاست که بره دنبال کارش
در این بین ازش عذرخاهی کرد که خیلی منتظر موند
پیدا کردنش طول کشید
بیست دقیقه دیگه منتظر موند
ناراضی نبود و چون وقت داشت از این انتظار عصبی نبود
بالاخره پسر صاحب مغازه اومد و چیزی که میخاست رو آورد
آقای صاحب مغازه ضمن باز کردن بسته ازش عذرخاهی کرد بابت وقتی که گذرونده
دوست آقای صاحب مغازه که تا اون لحظه حتا این حس رو منتقل نکرده بود که اون رو زیر نظر داشته گفت:
من اگر جای شما بودم تا الان بارها رفته بودم
اینکه انقدر نجیب و سر به زیر با صبر فوق العاده یک گوشه واستادی تا کارت انجام بشه واقعن جای تحسین داره
کسی که اینقدر صبوره توو زندگیش موفقه
من به شما تبریک میگم
تشکر میکرد و مدام میگفت لطف دارید
آقای صاحب مغازه گفت : این آقا جدی داره میگه ها. استاد دانشگاهه روانشناسی بلده میدونه داره چی میگه
دوباره تشکر کرد و گفت از لطفتونه ..
در آخر به خاطر اینهمه صبور بودنش بهش تخفیف دادن و با سلام و صلوات راهی کردنش سمت شب دوس داشتنیش ..
آخرش با خودش گفت اگه ورود ممنوع نمیومدم هم همینقد باید وقتم گرفته میشد
پس چه کاری بود خلاف برم ..
برچسب:
نویسنده: کیانوش کمالی