خرید بک لینک
یه دو ساعتی بود که داشت به بستنی لیوانیه زعفرانی توو طبقه آخر یخچال فریزر فکر میکرد

دوست داشت با مربای توت فرنگی بخورتش

اما هیچی باعث نمیشد پا شه و بره سراغش

گاهی اینجوری میشد

یه چیزی رو میخاست ولی برا به دست آوردنش تلاشی نمیکرد

دلیلشم کاملن روانشناختی بود

داشت فکر میکرد

یک سال از ازدواجش گذشته بود

زندگیه متعادلی داشت

خوشیاش از ناخوشیاش بیشتر بود

یه روزایی از اینکه چرا انقد کار سرش ریخته کلافه میشد و هرچی سعی میکرد خود دار باشه، خلاصه یه جایی غر میزد

ولی بازم نمیتونست اجازه بده شوهرش با همه خستگیش دست به سیاه و سفید بزنه

خاطرات مجردیش رو مرور میکرد که توو خونه پدر و مادرش دست به هیچی نمیزد

حتمن پدر و مادرش هم از کار های سنگین خونه کلافه میشدن ولی عشقشون اجازه نمیداد به زبون بیارن

چقدر وقتی به این فکر میکرد که عشق توو قلبش از بروز ناملایمتی ها و کلافگی هاش جلوگیری میکنه به خودش میبالید

میدونست کسی قرار نیست از یه جای دنیا پا شه بیاد بهش مدال افتخار بده

ولی همیشه برای مدال افتخار گرفتن تلاش کرده بوده

وقتی از فکر بیرون اومد

خودش رو دید که بستنی به دست، ظرف مربای توت فرنگی رو از یخچال درمیاره ...

.

.

ادامه داره

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 4:58

صفحه بندی