صدای بولدوزری که ساختمون بغلی رو گود برداری میکرد
و تکون های شدیدی که به ساختمون وارد میکرد
و اون که توو تختی لرزان از شدت لرزه ها به سقف خیره بود
و توو سرش هیچی نبود
حتا پلک هم نمیزد
به خودش گفت پاشو برو دوش بگیر
و این گفته ساعت ها ادامه پیدا کرد
صدای جیک جیک پرنده هایی که توو لوله بخاری اتاقش لونه ساخته بودن
و صدای زوزه ی باد بهاری که از زیر در اتاقش وارد میشد
همه چی براش یه تناقض ایجاد کرده بود
بعضی وقتا که فکر میکرد هیچ وقت آدم خوبی نبوده
یهو یاد لوله بخاری اتاقش میفتاد
همه ی این سال ها وقتی پدرش میخاست بخاری توو اتاقش نصب کنه
میگفت من دوست ندارم توو اتاقم بخاری باشه
و با لجاجت پای حرفش میموند.
بعضی شبای زمستون روی خودش دو سه تا پتو مینداخت تا سرما رو تحمل کنه
اینجوری میتونست لونه ی گنجشک ها رو نجات بده
یه بار که هیشکی حرفشو باور نمیکرد
چاهارپایه گذاشت و رسید به دریچه ی لوله بخاری
سعی کرد درش رو برداره
ولی سالها بود که کسی بهش دست نزده بود
با هزار زور و زحمت
درش رو وا کرد
و یه عاللللمه پوشال و خورده چوب ازش ریخت توو اتاق
جیغ زد
دیدین؟؟؟ دیدین دروغ نگفتم؟؟؟ دیدین توهم نبود؟؟؟ گنجشکا اینجا لونه دارن
از اون روز بود که دیگه پدرش برای بخاری گذاشتن توو اتاقش اصرار نکرده بود
یادآوری این اتفاق ها روحشو زنده میکرد
اینکه برای چند تا جوجه گنجشک تلاش کرده و تلاشش نتیجه داده خوشحالش میکرد ...
.
.
.
ادامه داره
برچسب:
نویسنده: کیانوش کمالی