خرید بک لینک
دیگه خسته شده بودم از اینهمه واسطه گری بینشون

فکراشون به هم نمیخورد

البته میتونستن انعطاف پذیر تر باشن، اما توو ذاتشون نبود

اگه هم بود، با هم لج میکردن

مادربزرگم همیشه میگفت: دختر حکم قرآنِ، به قرآن توهین نکنید ..

اینجوری میتونستم شوهرمو آروم کنم که به دخترمون کمتر ایراد بگیره

از طرفی هم احترام پدر واجبه و این جوری دخترمو آروم میکردم

اما هیچ وقت این آروم شدناشون دووم زیادی نداشت

دخترم ..

دخترم میل داشت جوونی کنه

میل داشت تجربه کنه

تجربه ی من و پدرش براش کافی نبود

شوهرم ..

شوهرم میخاست روشن فکر باشه

میخاست به دخترمون میدون بده

اما از هم جنس هاش و از جامعه میترسید

ترسش هم باعث تشنج میشد

نقطه اشتراکشون ولی من بودم

اینکه جفتشون دوستم دارن و بی من نمیتونن، بارها برام ثابت شده بود

از آخرین دعواشون یک ساعت و ۲۸ دقیقه میگذره

پایانشم طبق معمول به گریه های من ختم شد

وسط جر و بحثشون مثل همیشه، گریه م گرفت و وسط سالن نشستم و سرمو گذاشتم رو زانوم و اشک ریختم

وقتی وسط داد و هوار و اعتراضشون صدای واسطه گریم رو نشنیدن، متوجه شدن که باز کم آوردم و جنگشون تا دوباره سرپا شدن من متوقف شد

یه بار باهاشون لج کردم

خودمو زدم به غش

جونشون داشت در میرفت

کلی زحمت کشیدن که رعایت کنن تا مثلن خوب شه حالم

اما فایده ای نداشت

لجلجتشون شیرینی رو از کام همه گرفته بود

حدود یک ساعت پیش رفتم توو اتاق دخترم که باهاش حرف بزنم

در اتاقشو که زدم ۱۰ ثانیه ای طول کشید تا یه صدای گنگی بگه: بعله

فهمیدم داشت بی صدا فریاد میزد و گریه میکرد

ذو باز کردم توو هیج کدوم از کنجای اتاق نبود

در اتاقش وقتی باز میشه به پایه ی مبل میخوره

مبلشم از قصد اینجوری گذاشته بود که در اتاقش کامل باز نشه

که بتونه وقتای عصبانیتش پشت در قایم شه

وارد اتاق شدم و بدون اینکه نگاش کنم نشستم کنج دیگه ای که منو نبینه و براش حرف زدم:

قایم شدنت منو یاده جوونیای خودم میندازه

من وسائلمو جوری تنظیم کرده بودم که جای مخفی شدن داشته باشم

خاسته هات منو یاد جوونیای خودم میندازه

علایقت، دقدقه هات، همه چیزایی که درونته

حتا لجبازیت، منو یاد خودم میندازه

تعجب کرد و از پت در بیرون اومد: اما شما که آدم لجبازی نیستین

گفتم: هستم.. لجبازی قوی ترین ویژگی منه

■: پس چرا هیچ وقت ندیدم واسه چیزی لج بگیرید

●: خب برای کی لج کنم، پدرت که عشقمه؟ تو که جونمی؟ واسه مامان و بابام که دیگه الان خودشونم باورشون نمیشه من همون بچه ام؟ واسه داداش بزرگم که میگه یه خاهر دیگه انگتر داره؟

■: چرا عوض شدین؟

●: کی بهت گفتم مادرتو وقتی مخاطب قرار میدی، ضمیرش جمع باشه؟

■: شما نگفتین. اما بابا اصرار داره احترامتون واجب ترینِ. و این تنها چیزیه که باهاش موافقم.

●: من چی؟؟ من مهم نیستم که دلم میخاد دخترم چه جوری صدام کنه؟

■: چرا مهمین .. ینی .. مهمی

نرم تر شده بود

ذهنش دورتر شده بود

انگار دلش داستان میخاست

عین وقتایی که از چیزی میترسید و میدویید بغلم و محکم بغلم میکرد و میگفت مامانی جونم برام قصه بگووووو.. دلش قصه میخاست اما مث بچگیاش باهام راحت نبود تا اینو ازم بخاد ..

گفتم: فک میکنی جا بشی بغلم؟

خندید و گفت: مگه نمیگی پیرم بشم بچتم؟ بچه مگه چقد جا لازم داره؟

پرید کنارم نشست و سرشو گذاشت رو پام و مث عادت همیشگیش وقتای تسعصل، دستمو گرفت و برد روو موهاش ..

گفتم: میخام برات قصه بگم اما قول بده هیچ جای دیگه ای تعریفش نکنی

انگشت کوچیکای دستشو به علامت قول بالا آورد و قول دادیم و شروع کردم

یه روزی

یه دخترکی بود وسط یه شهر کوچولو

هر روز بزرگ تر و قوی تر و کنجکاو تر از خاب بیدار میشد و برای کشف اتفاق های تازه تر دل میزد به خیابونا

جمعه ها ی هر هفته، با وجود نگرانیه پدر و مادر، اجازه شون رو کسب میکرد و با گروه کوهنوردی به کشف کوه های بلند و استوار شهر های اطراف میرفت

بقیه روز های هفته هم سرگرم دوستاش و معاشرت با آدمای تازه بود

هر روز صبح با نشاط بیشتر و بیشتر از خاب بیدار میشد و از برنامه یی که در طول روز داشت خوشحال و خوشحالتر بود

وقتی کسی بهش اصرار میکرد که وقت ازدواجته، صریح و با غیظ میگفت: هروقت کسی پیدا شد که کل روز تعطیل رو باهام توو رخت خاب موند و بدون اهمیت دادن به اتفاق های اطراف ، کل روزمون رو با فیلم دیدن و دونه ریختن برا کفترا گذردندیم

هروقت کسی پیدا شد که وسط خاب آروم شبانه ش با جیغ بیدارش کردم و گفتم دام میخاد الان برم برف بازی و بدون غر برام کاپشن و شالگردن آورد

هروقت کسی پیدا شد که قبل از اینکه من بفهمم با جدیدترین آهنگ ها از هر ورژنی، سراعهم اومد

اگه کسی پیدا شد که بی دغدغه واسه قضاوت شدن پیشش اشک ریختم و درد دل کردم و دنیامو هوار کردم سرش و اون فقط پشتمو مالید تا آروم شم

هروقت کسی پیدا شد که منتظر بود تا یه رستوران جدید باز شه تا با هم بریم سراغش و تا خرخره غذا های ناسالم و لذت بخش بخوریم

اگه کسی پیدا شد که به بستنی خوردن وسط برف ایمان داشت

هروقت کسی پیدا شد که اگه مریض بودم، جای ابراز محبتش با سرکوفت زدن که چرا مراقب خودت نبودی تا مریض نشی، بهم گفت وقتی مریض میشی مث خنگا میشی

اگه کسی اومد خاستگاریم که جای اخبار نگا کردن، یهو پا شد آهنگ گذاشت و مجبورم کرد وسط آشمزی کردن و کار کردن باهاش برقصم

هروقت کسی رو پیدا کردم که کنارش، زشت بودن و بهم ریخته بودنم، آخرین نگرانیم بوده باشه

هروقت کسی رو پیدا کردم که بهم، مثل پاک بودن خونه ی خدا ایمان داشت مطمئن باشید، درنگی برای ازدواج نمیبینم

اینا رو میگفت و دماغ همه رو میسوزوند و اینجوری ساکتشون میکرد و البته تنها کسی که اینجوری قانع نمیشد، مادربزرگش بود

مادربزرگ همیییشه بهش میگفت: روزی قلبت برای کسی خاهد لرزید که هیچ کدوم از معیارهاتو نخاهد داشت و اون روز تو بدون اینکه ازش بپرسی آیا آدامس بادکنکی رو اونقدر باد میکنی تا روی صورتت بترکه، به عشقش بله میگی

و اون دختر خانوم پر هیجان و شیطون، حرف مادربزرگ رو نشنیده میگرفت و انکار میکرد

تا اینکه روزی وسط جایی که اصلن فکر نمیکرد، زمان ایستاد

صدای قلبشو میشنید که بهش آلارم میداد

مغزش میخاست فرار کنه و ازونجا دور شه ولی قلبش، انگار قلبش بود که پیام هلی عصبی رو مدیریت میکرد

سمتش قدم برداشت.. قدم برداشت ...

۲ سال بعد، با کسی سر سفره ی عقد نشسته بود که از معیار های دخترانه ی اون، فقط کتاب خوندن و دونستن یه ساز خاص رو دارا بود

دخترک از همه ی جمعه های کوهنوردی و جمع های دوستانه ش کنده شده بود و انگار عشق، گرد فراموشی رو همه ی علایقش پاشیده بود

دیگه دل خودش براش مهم نبود

به دنبال کسب توجه و رضایت عشق زندگیش، هرچیزی رو قبول و اجرا میکرد

و اولین بار روزی متوجه این اتفاق شد که ۴ ماه از ازدواجشون گذشته بود ..

وسط یه بحث ساده و آبکی زناشویی، هق هق گریه هاش از این بود که یادش نمیومد آخرین دورهمی که با دوستاش داشت کی بود

اما خودش رو با این فکر آروم میکرد که عشقش براش با اهمیت تره

کم کم، این یادآوری ها، ناخاسته اون رو به جایی کشونده بود که هیچ وقت نمیخاست اونجا باشه

کسی که هر روزش رو با هیجان از خاب بیدار میشد، حالا، علاقه ای نداشت بیدار شه تا روزش شروع بشه

روزمره ای که اون رو به انتهای تنهایی و رخوت و ناموجودیت میکشوند و این چاله هر روز بزرگ تر و بزرگ تر میسد و دخترک هر روز افسرده و افسرده تر

یه روزی، چشم باز کرد دید، وسط یه عالمه آدم چاق و باد کرده نشسته و یه برگه آزمایش دستشه و منتظره که دکتر ویزیتش کنه

جواب آزمایش مثبت بود، قرار بود مادر بشه

انگار این حس مادر سدن، همه ی رخوت این سال ها رو از بین برده بود

انگار دوباره نو شده بود

دوباره به خودش میرسید، بازم غذاهای جدید میپخت و هر روز بیشتر و بیشتر کتاب میخوند

اون بچه، درونش، انگار چیزی رو زنده کرده بود که سالها پیش، خودش، کشته بودش

با به دنیا اومدن دختر کوچولوش، اونققققدر غرق نگهداری و مراقبتش شد، که یادش رفت روزی وسط اینهمه کار نشسته بود زار زده بود و خستگیش رو خلاف چیزی که میخاست به زبونش آورده بود

بین دل و عقلش جنگی بود که حالا آتش بس شده بود

با بزرگ شدن دختر کوچولوش، تلاش های دخترک برای داشتن آزادی های ویژه ی دختر کوچولو گاهن به بن بست میرسید

و این بن بست ها اون رو دوباره به انتهای تنهاییش میکشوند

دیگه فقط دغدغه ش بزرگ شدن دختر کوچولو بود و اینکه روزی اون دختر راه خودش رو به زندگی واقعی پیدا میکنه ...

■: شما؟ هنوزم دوست داری بستنی رو توو برف بخوری ..

●: این داستانو نگفتم که بشینی از وسط حرفام مثال دقیق پیدا کنی، گفتم بدونی که همیشه اون چیزی نمیشه که تو انتظار داری بشه. پس باید انتظاراتت رو برداری یا اگه نمیتونی برداری، کمترش کنی

■: ولی شما هنوزم وقتی فیلم میبینیم بعدش دوست داری یه فیلم دیگه پلی کنم

●: عشق آدم رو عوض میکنه. آدمو وقف میده. باعث میشه آدم بگذره. من گذشتم از خاسته هام به خاطر عشقم و ..

پرید وسط حرفم: نتیجه ش چی بود؟ هر روز بیشتر شکسته و عقده ای شدن؟

●: نه دختر کوچولوم، نتیجه ش تو شدی، آرامش تو شد، آرامش پدرت شد، نتیجه ش زندگی خوبمون شد

■: چه طوری از خودت میگذری به خاطر کسی دیگه؟

●: باور کن خودمم نمیدونم. همه ش خاصیت عشقه و میدونم تو هم تجربه ش میکنی. ولی اونجوری که ته ش زبون بچه ت برات دراز نباشه ..

■: من لال شم که ناراحتت کنم خوشگل من، به خدا قصدم ناراحت کردنت نبود. میخاستم جواب سوالامو پیدا کنم

●: حالا که پیدا کردی، من برم عصرونه درست کنم..

میدونستم نشسته دو دو تا جاهار تا میکنه، مقایسه میکنه و میدونستم که حرفامو باور کرده. ولی شک داشتم جواب سوالشو پیدا کرده باشه ...

حالا تقریبن ۲ ساعتی گذشته از دعواشون، قراره دو تا آدم توو قیافه رو به مدت یه هفته تحمل کنم. برام صبر آرزو کنین.

.

.

.

.

ادامه دارد

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

صفحه بندی