از سرمای زیاد خابم پاره شد
چشم باز کردم کنارم نبود
اول فکر کردم حتمن رفته توالت
اما گوش تیز کردم صدایی نشنیدم
متاسفانه من از اون آدمایی هستم که یهو وحشتناک نگران میشن
از جام پریدم و نفهمیدم چه طوری خودم رو به سالن رسوندم
خونمون بزرگ بود
وقتی پدر و مادرم فوت کردن، این خونه به من که تک بچه بودم رسید
ما هم همینجوری نگهش داشتیم
یه خونه ۳۰۰ متری وسط یه باغ بزرگ و گاهی ترسناک
همه جا رو گشتم
دیدم سوز از بالکن ضلع شمالی خونه میاد
گفتم حتمن پاش لیز خورده افتاده سرش خورده جایی
توو سر میزدم و گریه دم مشکم
دوییدم سمت بالکن
نشسته بود رو راک چیر و سیگار به دست
وقتی اردواج میکردیم شرط پدرم ترک کردنش بود
بعد اون واقعن گذاشتش کنار اما گاهی میفهمیدم که میکشه
از سر و صدای دوییدنم متوجه حضورم شد
خیره نگاه میکرد که یه تشری بهش بزنم بابت سیگار لای انگشتاش
اما من طبق معمول بی حرف ترین انسان رو زمین بودم
گفت چیه؟ ترسیدی؟
گفتم خدا رو شکر خوبی
و رفتم سمت تخت خابم
قلبم تالاپ و تولوپ
توو سینه بند نمیشد
هم غصه خورده بودم بابت نگرانیم
هم غصه خورده بودم بابت ناراحتیش
هم غصه خورده بودم واسه سیگار توو دستش
هم غصه خورده بودم از ناتوانیم
من ناتوان بودم که اون سیگار دستش میگرفت
من ناتوان بودم که حرفاش رو جای اینکه به من بگه
توو دلش نگه میداره و قاطی دود سیگارش میفرسته آسمون
من ناتوان بودم
خودمو به خاطر عشقش خیلی عوض کردم ولی این تمام چیزی بود که داشتیم
با خودم حرف میزدم و اشک میریختم و سرما یادم رفته بود
اگه اشک ریختن اعتیاد بود من دائم الخمر بودم
هفته یی ۵ بار به هر دلیل کوچک و درشتی گریه سر میدادم و این گریه ها پای دلنازکیم نوشته میشد
برام مهم نبود بقیه چه فکری میکنن
دوست داشتم بدونم توو فکر عشق زندگیم چیه
اما تنها چیزی که نصیبم میشد، سکوت و لبخند و مهربانی همیشگیش و ظاهر آروم و سر به زیر و گاهی تخسش بود ..
و این من رو در دورترین نقطه ی جغرافیایی قرار میداد
فکر میکردم فکر میکردم فکر میکردم
و همیشه اون کسی که مقصر بود خودم بودم
آخر همه ی فکر هام، من کم گذاشته بودم
و همه ی دل آشوبی و سیگار کشیدنای قایمکی از روزی شروع شد که دکتر گفت: خانوم متاسفم که بهتون میگم، شما به دلیل مصرف داروهای قوی در دوران شیمی درمانی ، و قرار گرفتن در برابر اشعه در زمان رادیو تراپی، قادر به بچه دار شدن نیستید و فقط یک معجزه میتونه شما رو مادر و پدر کنه ..
همیشه برام سوال بود
دکترای چشم پزشک همیشه چشماشون ضعیفه
دکترای پوست و مو همیشه سرشون کچله
آدمایی که عاشق بچه ن هم بچه دار نمیشن ..
این تقصیر من بود که نمیتونستم عشقم رو هیچ جوری پدر کنم، و حالا هر چیز کوچکی برای متشنج شدن خونمون کافی بود
از شکستن گلدون مادربزرگه پدرش
تا گم شدن دسته چکش
و زرد شدن برگ گلی که بهش علاقه داشت و
بدقولی کارگرای زیر دستش
و ریشه ی همه ی این دلخوری ها، من و ناتوانی من بود
.
.
.
.ادامه داره
برچسب:
نویسنده: کیانوش کمالی