خرید بک لینک
شب بود

نشسته بودن روبرو تلویزیون 

آلن به کارهای شرکت میرسید

دِبورا مجله ی مورد علاقش رو ورق میزد

قهوه مینوشیدن و یه موزیک بی کلام از بلندگوهایی که توو کل خونه بودن پخش میشد

دبورا کلافه و خابالو خودش رو ولو کرد رو شونه آلن 

آلن سرش رو بوسید و باهاش حرف زد

- خسته شدی؟ حوصله ت سر رفت؟

+ آره

- برو توو استودیوت مجسمه بساز

+ هیچی توو مغزم نیست

آلن لپ تاپش رو بست و دبورا رو محکم بغل گرفت 

- میدونم چی حوصلتو سر جاش میاره. لباساتو بپوش بریم بیرون

دبورا انگار یه هدف هیجان انگیز برا کل عمرش پیدا کرده بود

توو جاش پرید و عین دختربچه هایی که بهشون قول دیزنی وُرلد رو میدن، شده بود

+ کجا میریم؟ کجا کجا؟؟

- اگه میخای بفهمی باید زودتر آماده شی

از جاش پرید و چند دقیقه ی بعد دم در منتظر آلن بود

آلن همیشه از سر به سر گذاشتن دبورا خوشش میومد و عاشق این بود که کنجکاوی رو توو چشمای دبورا ببینه

واسه همین لباس پوشیدن رو لفتش داد تا کنجکاوی و هیجان دبورا به انتها برسه

دبورا اما دختربچه ای شده بود که بهش گفته بودن تا ۱۰۰ بشمره تا بیان دنبالش و ببرنش گردش علمی تخیلی و حالا میلیون ها بار از صفر تا ۱۰۰ شمرده بود

+ آلــــــــن من کاملن آماده منتظرتم

- اومدم دِب

بلخره آلن آماده شده بود

دیدن برق چشای دبورا اون موقع شب بهش حس خوبی میداد

توو برادفورد زندگی میکردن و خونشون جایی بود که ۵ دقیقه تا یه رشته کوه زیبا فاصله داشتن

دبورا عاشق محل زندگیشون بود و به نظرش دور بودنشون از مرکز شهر یه موهبت الاهی بود

یه خونه ی دوبلکس داشتن وسط یه زمین ۳۰۰ متری و دوتایی با هم طراحی داخلیش رو انجام داده بودن

خونه ی رنگی و پر روحی بود که چوب .....

.

.

.

بعد ادامه میدم

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1397 ساعت: 4:43

صفحه بندی