سه شنبه ی قبل صبح یهو تصمیم گرفتیم بریم عکاسی
توی همه ی راه مثل همیشه ساکت و بی حرف بودم و فقط گوش میدادم
موقع عکس گرفتن همش ازم شکایت میکردن چرا چشمات خماره جرا چهره ت بی حسه چرا انرژی نمیذاری برا عکس گرفتن
تک و توک عکسام خوب شد
موقع برگشت نشوندنم جلو و گفتن تو آهنگ بذار
آهنگام همه مزمون خاصی داشتن و از حوصلشون خارج بود
موقع غذا خوردنم همون منوال بود
کل هفته از بیرون رفتن با بچه ها اجتناب کردم و به این فکر میکردم چرا حتا پست گذاشتن توی اینستاگرام هم انگیزه میخاد
خودمو درگیر چند تا فیلم و سریال کردم و وقت میگذرونم باهاشون
کتاب ورق میزنم حتا توو دانشگا وقتی منتظر استادم کتاب میخونم و خودمو سرگرم میکنم و حالا همکلاسیام فکر میکنن چه آدم فرهیخته ای هستم اما فقط میخام که سرم پایین باشه و باهام همکلام نشن
۴شنبه بعد از آخرین کلاس رفتم دفتر آقای لقمانی و علیدوست دنبال کارت دانشجویی و چارت دروس
بعد از چرت و پرتای بیمزه یی که میگفتن و به نظرشون جذاب بود ازشون کارت خاستم و باکس کارت ها رو دادن تا کارتمو پیدا کنم و منم به اجبار با همکلاسیام بیشتر آشنا شدم و چهره های آشنا دیدم
بقیه هفته هم به مرور گذشت
چند روز پیش مهدیه مسیج داد یهو حالمو پرسید
امروز یهو زنگ زد حالمو پرسید
نه که غیر عادی باشه نه
کلن اینطوریه که همش پیگیر حالمه و همیشه اینطوری بوده
مث دقتایی که اپتک میرفتم و میومد برام گل یا یادداشت روی ماشینم میذاست و حتا یه بار تخمه گذاشته بود
مهربونه و با درک و خوب میشناستم
ولی منم خوب میشناسمش
لحنشو میشناسم و یه چیزایی عجیبه برام
مشکوک حتا
فردا قراره بعد دانشگا برم دنبالشون بریم ناهار بخوریم
شاید عجیب ترین اتفاق این هفته پست و بنر های پرواز همای بود که توو پیجش و سح شهر میبینم
داره میاد رشت برای اپرای حلاج و جالبه ب ام
چون من آدم مرور کننده یی هستم
هفته ی پیش سه شنبه کجا بودم؟
دفعه ی پیش کنسرت همای کجا بودم؟
سال پیش توو این روزای نزدیک یلدا من چه شکلی بودم :)
معادله ست زندگی
یه معادله که هرچقد بیستر درگیرش بشی بیشتر سنگین میشه
توی وجودم یه پیرمرد زندگی میکنه که عصاشو گم کرده، نه میتونه راه بره نه میتونه سرپا وایسه، داره میشکنه...
روزها و هفته هاس نمیتونم بنویسم
سحر یکی از عکسایی که هفته پیش گرفته بود رو برام فرستاد و گفت براش کپشن بنویس با تم پاییز و اینکه قبلن از این فصل متنفر بودم و الان منتظرشم
براش نوشتم و گفت عاشقش شدم
اما به خودم که میرسم چیزی برای ارائه وجود نداره
متنش:
پدرم از اون آدمایی بود که کتاب، مهربانترین یارش بود
تمام ذهنیتی که ازش دارم یه گوشه از خونه توو نورِ کم روی صندلی مخصوصش نشسته، یه عینک روی چشماشه و داره کتاب میخونه و پر از سواله
دخترِ کوچولویی بودم که منو مینشوند روی پاهاش و ازم یه عالمه سوال میپرسید
یادمه یه بار پرسیده بود کدوم فصل از سال رو بیشتر دوس دارم
یادمه که تا همین یکی دو سال پیش، همیشه فصل مورد علاقه م بهار بود
پر از شکوفه و عطر گل
پر از سرسبزی و میوه های خوشمزه
عطر سنبل و پیچ امین الدوله
از پاییز و زمستون متنفر بودم
از اینکه همه جا سرد میشه
سرد، نه اینکه دما پایین بیاد
نه
سرد، بی روح، کِرِخ
همه ی ماجراها همیشه یه اما دارن
امای داستان من اینجاست
چند سالیه عجیب انتظار میکشم زودتر پاییز شه
یه روزی، که نفهمیدم کِی بود
عاشق پاییز شدم
خرچ خرچ برگ های طلایی
عطر گلپر روی انار
بارون های بی وقت
سخت جدا شدن از تخت خاب
حالا
منتظر پاییزم
منتظر زیبایی هاش که بیاد و جای خالیتو پر کنه
سخته ولی غیرممکن نیست
غیر ممکن نیست که تموم تقویم من، فقط یه فصل داشته باشه، که وقت داشته باشم برای عاشقی کردن
وقت داشته باشم برای منتظر موندن
پاییز رو باید از دید من به خودت نگاه کنی
اونوقت نه سردِ نه بی روح و نه کِرِخ
برچسب:
نویسنده: کیانوش کمالی