خرید بک لینک
از کجای این روزها بگم

از غم و گریه ی مستمر

از کابوس های ناتمام

از دیر رسیدن

از خستگی

از نیمه شبانه ها

از نارفیقیه رفیق

از ، از دست دادن

از جون دادن یه آدم توی دست هام توی ماشینم

از شیون و زاری مدام

از نابود شدن

از خاطره ها که میکشنم

از گوشه گوشه ی این سالهای شومی که انگار تمومی ندارن

از منِ خوش خیالِ ساده

.

میدونم یه جایی اون بیرونی

یه جای دور

مردم فکر میکنن دیوونم ولی نمیدونن تو تمام چیزی هستی که دارم

با خودم نشستم و با ماه حرف میزنم

که دست از سرت بردارم

با خودمم حرف میزنم

همینجا تنها نشستم و حرف میزنم

میگن عقلتو از دست دادی

نمیدونن که من چیا میدونم

شب که میشه ستاره ها میریزن روی سرم

همینجا میشینم و حرف میزنم باهاشون

با خودمم حرف میزنم

تنها میشینم و حرف میزنم

اصلن میشنوی که صدات میزنم؟

چون هرشب با ماه حرف میزنم که بهت بگه که بهت برسه

با خودمم حرف میزنم

انگار تنهام

مجبورم با ماه حرف بزنم

میدونم یه جایی اون بیرون هستی

یه جای دور

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 0:04

صفحه بندی