ماشینو سر خیابون گذاشتم و بعد از کلی کاری که انجام دادم وقتی خاستم بیام سوار ماشین شم برم یه سری کار انجام بدم ماشینمو پیدا نکردم
بعد هم که پیدا کردم سوارش شدم و با کسایی که توو ماشینم نشسته بودن سمت بزرگراه رفتم
توو سربالایی ماشین کم آوردم و برگشتم و چپ کردم و نفهمیدم چی شد .. .
امروز خودمو راضی کردم و پا شدم با خونواده جمعه رو بگذرونم
جمعه ی قبلی رو توی بیمارستان رازی تا ۵ صبح گذرونده بودیم
امروز تازه وقتی داشتیم خوب میشدیم خبر دادن حالش خوب نیست برگشتیم
همه جلو بیمارستان بودن
یه چشمم به سحر بود که له شده بود یه چشمم به بابا که غصه گریه داشت و باید همین روزا آنژیو بشه
سحرُ بردم تروما فشارشو بگیرن
آوردمش بیرون
رفتم دنبال قرص زیرزبونی برای بابا
دوییدم به پدرجون آب خنک دادم
رفتم پشت سحرو مالیدم
برام تکرار شد... ۸ سال پیش... پورسینا... مهدی
برام تکرار شد... ۳ ماه بعدش... پورسینا... مامان
امروز...پورسینا... عمو بیژن
ما همیشه به خاطر رفیق بودنه مامان و مامانا و خاهرطور بودنه سحر و داداشی بودنه مهدی و مرتضا خیلی با هم بیشتر از بقیه در رفت و آمد بودیم
یه روزی عمو و مامانا میخاستن من و سینا رو ببرن جایی
عمو داشت قربون صدقه من و سینا میرفت و میگفت شما نفس های منین
یهو مامانا با شوخی گفت دیگه چی؟ اونا نفستن من چی ام پس؟
گفت تو عمر منی. عمر...
الان همه خونه مان
مرتضا رو مبل افتاده
سحر رو تختم
بقیه ردیف توو سالن
نشستم بغل شومینه و دعا میکنم کاش کوجیک بودم مثل مارسا که حالیش نیست و میدویید بازی میکرد
دعا میکنم کاش میتونستم زیر میز یا توی کمد جا بشم و قایم شم
دعا میکنم کاش وقتی مرتضا رو بغل کردم آرومش کنم نمیگفت که باباشو سکته کرده پیدا کرده بود
چون اونوقت منم یادم نمیومد مامانمو سکته کرده پیدا کردم
چون اونوقت خیلی چیزا راحت تر بود
مث همه ی وقتایی که داغی نازل میشه بهمون ساکت و بی گریه اطرافو نگاه میکنم
نگاه میکنم
دعا میکنم
که کاش چشممو باز کنم ببینم خاب بوده و ماشین زیر خونه پارکه و همه زندن
مامان برام صبحونه درست کرده و توو جواب حسادته سینا به این موضوع بگه سارا خانوم دکترمه باید حواسم بهش باشه
دلم تنگ شده برا این جمله
برای دخترکم خانوم دکترم
آدما میرن و میان و این خونه هی آروم میشه هی پر از اشک میشه
چند ساعته نشستم این گوشه و فکر میکنم کاش همه چی بهتر بود
برچسب:
نویسنده: کیانوش کمالی