خرید بک لینک
سختم بود از جام دربیام ..

گلوم میسوخت انقد جیغ کشیده بودم دیشب

دلم برا خودم سوخته بود وقتی آدما میومدن شیشه ماشینو میزدن بهم کمک کنن

حالم بد بود مجبور شدم به مصطفا زنگ بزنم بیاد جمع کنه منو

قلبم توو جاش بند نبود

انقد جیغ زده بودم صدام درنمیومد

ترسیده بودم ..

خیلی ..

گذشت دیشب هم ..

برنامه شلوغی داشتم امروز

باید از صبح زود پا میشدم کارامو انجام بدم

سختم بود

نه واسه اینکه بخابم

انرژی هرچی جمع کرده بودم تموم شده بود

خاستم نرم و هیچ کاری انجام ندم

به خودم گفتم تو اگه پای حرفایی که به خودت زدی نمونی چه اعتمادی به بقیه

پا شدم پوشیدم که برم

صبونه نتونستم بخورم

فقط چایی خالی

دیشبم شام نخورده بودم

دیروزم ناهار نخورده بودم

الانم همون منوال ..

هروقت اینجوری بی اشتها میشم میگم بهتر.. لاغر میشم

رفتم سراغ کارام

از اولین بانک شروع کردم

از بانک متنفرم و امروز باید 3 تا بانک میرفتم

ساعت از 10 گذشته بود از لبه آب و جلوی اون قهوه خونه مورد علاقه رد شدم ....

:)

رفتم دنبال کارای دفترچه ییمه م

خیلی شلوغ بود

خیلی

تمام مدت سرپا موندم

حدود 2 ساعت

انرژی نداشتم

چون ماها افراد محدودی هستیم که اونجا میریم همه همدیگه رو میشناسیم

کارکنا و مراجعه کننده ها

آخرای کارم بود و فقط باید دفترچه م چاپ میشد

دختره بهم گفت کاش همه ارباب رجوع هامون مثل تو بودن

آروم و بی حرف یه جا موندی کارات انجام شه

خیلی صبرت برام شیرین بود

فقط لبخند زدم براش

انرژی هیچ گونه دیالوگ برقرار کردنی رو نداشتم غیر از ضرورت

یه خانوم پیری عصا بدست منتظر کاراش بود

یهو اومد سراغم و گفت میشه بری برام آب بگیری؟

گفتم چشم چرا نمیشه

تا بخاد دست توو کیفش کنه پول بده رفتم

بطری آب معدنی رو دادم بهش و هرچی اصرار کرد پولشو بده نگرفتم

گفتم خیرات مادرم.. براش دعا کنید

گریه م گرفت

به خودم حق دادم

باید همونجا شناسنامه و قسمت ازدواج و طلاق رو فتو میگرفتم.

کل هزینه ش 500 تومن نمیشد

هزار اونجا گذاشتم و در جواب اصرار دختره برا برگردوندن بقیه پولم گفتم خیرات..

حس خوبی بهم داد..

ساعت نزدیکای 1 بود کارم تموم شد

به خاهرم قول دادم ببرمش خرید

اومدم منتظرش بودم دیدم نوژان میدوئه طرفم با دیدنش انقد حالم خوب شد که باور پذیر نیست

بوسش کردم توو بغلم فشارش دادم و خدافظی کرد با بابا بره خونمون

خاهرمو بردم خرید

توو برنامه امروزم این بود بعد کارای اداری برم فرازمند و جنگل که کتاب بخرم

خاهرم از کارای خودم واجب تر بود

کنسلش کردم که فردا انجام بدم

نشستم توی حیاطش ریه هامو ترکوندم گلاشو مرتب کردم و فکرمو خالی کردم

توو راه میگفت حالت خوب نیست؟

گفتم چرا؟ خوبم

گفت از رانندگیت میشه فهمید حالت خوب نیست خیلی سرعتت کمه و پشت ماشینا میمونی

گفتم خلاصه تو بزرگم کردی دیگه تو نفهمی جای تعجبه

اصرار نکرد حرف بزنم. احتمالن اینم به خاطر این بود منو میشناسه که حرف نمیزنم

از یه تایمی به بعد هیچ وقت حرف نزدم

کوچولو بودم..

گفت بیا ناهار قرمه سبزی درست کردم

قبول کردم

گفتم هرچیز کوچیکی میتونه انگیزه شه که حالم خوب شه

الانم میز حیاطشو چیدم که توو هوای خوب ناهار بخوریم..

خوبم ..

خوبم

مصطفا زنگ زد

فردا چی کاره ای؟

ترسیدم.. که با حرفایی که دیشب بهش زدم باز رو حرفش باشه

گفتم چه طور؟

بریم بیرون با هم

کیا هستن؟

خودمون

باشه.. هرکی باشه مشکلی ندارم. بریم

امروز به نصف رسید و من زنده م

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 8 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

صفحه بندی