خرید بک لینک
هرچی فک میکنم

یادم نمیاد دو سال پیش که فصل 7 ریلیز شد من توو چه شرایطی بودم

دیوونه کننده ست و رو مخ

دلم میخاد یکی بیاد بگه اینجا بودی این حالو داشتی این شکلی بودی و الا آخر

عین اینکه از زندان نجاتم بده.. ناجی

.

.

تمام دیشب توو خاب دعوا گرفتم با آدمای مختلف و جیغ زدم سرشونو و هرلحظه احساس کردم الانه که از عصبانیت و شدت جیغ و فریادام سکته کنم

وقتی بیدار شدم جون نداشتم و همه انرژیم رفته بود

.

.

ساعتام روی دراور تیک تاک میکنن و با هم هماهنگ نیستن

کار هر شبمه که همه ساعتای روی دراور و طبقه ی مربوط به اونا رو ببرم بذارم توی سالن و برگردم توو جام که بتونم بخابم

.

.

طبقه ی کتابخونه م پر شده و جا ندارم کتاب جدید بذارم و طبقه های دیگه هم پر از دفترچه و خرت و پرته

دلم میخاد اتاقم زیر و رو بشه..

.

.

از اینکه صبح باید بیدار شم برم دانشگاه متنفرم

هرکاری رو اون وقت صبح قادرم انجام بدم الا دانشگا رفتن..

از 7 و نیم صبح تا غروب کلاس.. چرا آخه..

.

.

یه سری شرایط پیش اومده این چند وقت که در انتهاشون متوجه شدم خیلی عاقلتر از قبل رفتار میکنم

سنجیده تر

کم قضاوت تر

و معقول و بی حاشیه تر..

رفتار هامو دوس دارم

البته ناگفته نماند که بسیار ساکت تر شدم و به ندرت حرف میزنم و نظر میدم

بیشتر تماشاچی ام و تا لازم نباشه حرفی نمیزنم

اکثرن وقتی لازم هست هم، حرف نمیزنم

پیش اومده در طول روز دو سه کلمه حرف از دهنم بیرون پریده باشه..

یکی دو سال پیش فکر میکردم رو به زوالم..

الان دارم زوال رو به وضوح میبینم

.

.

ئه.. خیلی وقت بود این پیراهنتو نپوشیده بودی. فردا رایان میاد توو تنت میبینتش و شروع میکنه به ناز دادن گربه هاش..

.

.

:)

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 8 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:20

صفحه بندی