خرید بک لینک

صبح بیدار میشم

بهش مسیج میدم:

خسته شدم از بس هر شب خابشو دیدم

یه شب میخندونتم

یه شب گریمو در میاره

دیشب حرصم میداد و فقط استرس کشیدم

یه شب حسرتامو یادم میاره ..

اونقد که باعث شه هرشب خابشو ببینم بهش فک نمیکنم واقعن ..

میگه هو آر یو تاکین ابوت

میگم مستر فلانی

میگه امروز آتلیه نمیرم. ساعت 6 و نیم 7 ببینمت؟

میگم باشه. 7 چارراه گلسار ..

.

حالا هنوز نفله افتادم رو تخت بنفشم

سمت چپم کتاب 1984 جورج اورول که مثال بارز مملکتمه

سمت راستم کتاب جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن که مثال بارز خودمه

از صبح یکم از این خوندم یکم از اون و جفتشون میانه ی راه رو پشت سرگذاشتن

در حالی که باید برم تعمیرگاه برای چند دهمین بار در روزهای گذشته

و ساعت 7 قرار دارم

.

توی مجلس شادی میرقصیدن که تنشون خورد به هم

یهو گروه موزیک آهنگ رو قطع کرد و چیزایی رو توو بلندگو گفت

همه از وسط به طرفین دایره ی سن رو باز کردن

اونا هم چند قدم همون حالتی رفتن عقب

ولی تنشون از هم جدا نشده بود بلکه حالا قایمکی دستای هم رو گرفته بودن ..

حس خوبی داشتن که میدونستن پایان پذیره

مثل دلبستن دونه ی برف به خورشید

مثل انتظار شعله ی شمع برای وزیدن نسیم معطر هوا ..

این خابی بود ک نمیدونست چه اسمی براش بذاره ..

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:45

صفحه بندی