خرید بک لینک

یادمه که

تمام مراسم سومش روی پله های مسجد نشستم و غصه خوردم

شاید حتا داشتم برای غم های خودم غصه میخوردم..

مراسم ک تموم شد، همه میرفتن که برن

برای عرض تسلیت رفتم داخل.

پرسون پرسون رسیدم جلو

گفتم مادرشون کدوم خانومه؟یه خانومی گفت اونی که روسری آبی گذاشته

رفتم جلوش

از غم خمیده و چلونده شده بود ..

گفتم سلام..

من همکلاسی بچه تون بودم ..

اول بهتون تبریک میگم بابت پسر مهربان و آقایی که تربیت کردید..

و بعد باید بهتون بگم که چقدر براش خوشحالم که قبل از شما رفت ..

بغلم کرد.. اشک ریخت.. اطرافیانش گریه کردن.. منتم کرد که باهاش به خونه شون برم.. گفت تو دلت غم داشت که اینو گفتی ..

گفتم من فقط خوشحالم بچه تون غم بی مادری رو نچشید چون واقعن دووم نمیاورد.. چونومن دووم نیاوردم ..

بارها منتم کرد که بمونم و باهام حرف بزنه.. دستمو ول نمیکرد و منو پیش خودش نگه داشته بود.. گفتم من فقط برای عرض تسلیت و احترام گذاشتن به بچتون اومدم

وقتی یهو درگیر آدمای دیگه شد، بهش پشت کردم و رفتم .. صدام کرد و نشنیده گرفتم و رفتم ..

نشستم رو پله ها و از حرف هایی که زده بودم زااار زدم ..

یکم خودمو جمع کردم و رفتم بیرون ..

.

الان ..

فقط میدونم دق مرگ شد..

از سکوتش توی مراسم هفتم

و مرگ چشماش

باید حدس میزدم اینطوری میشه..

دق مرگ شد و فردا سومشه ..

خانومی که توو مراسمای بچه ش با روسری آبی شرکت کرد و مراسم هفتم رو در سکوت برگذار کرد ..

به نظرم به هیچ وجه ضعیف نبودن ..

هیچکی تا تجربه نکنه نمیدونه ..

و امیدوارم هیچکی ندونه ..

.

عجیبه ..

چون من دوباره کمر دردم عود کرده و توانایی تحرکم اومده پایین

عجیبه ..

برای من همیشه این تقارن ها عجیبه ..

برچسب: نویسنده: کیانوش کمالی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 9:45

صفحه بندی