
فروردین ۰۴ نشستم وسط اورژانس حشمت و با خودم فکر میکنم ۲۴ ساعت چقدر طولانیهچقدر عجیبه که آدم در طی یک روز تقریبن تمام حس های جهان رو تجربه میکنهاز صفر تا صدپلکامو محکم فشار میدم که اشکم برگرده سر جاشحقیقتن تاب آوریم الان در حد صفره :)بدنم و تمام احساساتم رو گذاشتم روی حالت survival modeمنتظرم همه چی به خیر بگذرهآرزو میکنم سالم سیاه نشهدعا میکنم بابا وعده غذای روز آیندهمو خودش برام درست کنهبعد که همه چی آروم شدمیرم توو استودیو میچپمخون گریه میکنمالان ولیبمب ساعتی ام..میترسمو افکارم رو نمیتو...
ادامه مطلب
خارجی دوست داشتنیم.. فقط دو قدم دیگه باید برمیداشتم تا بتونم دستتو بگیرممطمئنن میشد یکی از همون بغل گنده محکم ها که هرجایی از رشت، یکدفعه دیدمت و پریدم توو دستاتولی رفتم..با اینکه هر روز با خودم میگم کجای این شهری و کجا بهت برمیخورمو هر لحظهش رو هزار بار هزار نه به معنای عدد کثرتهزار بار واقعی توو ذهنم مرور کردمقدم عقب گذاشتمبرگشتمو رفتمو با خودم گفتم این بهترین کارهاگه بغلم میکردی میترکیدماز گریه از هق از بغض و اشکنمیشد جمع بشم اگه فقط ۳۰ درجه سرت رو برمیگردوندی و قیافه خشک شدهم رو مید...
ادامه مطلب
از آن شبی که برنگشتی چیزهایی هستکه هیچ جا درموردشون حرف نمیزنمنمینویسمو بیان نمیکنمولی توو سرمدر روزبارها و بارها و بارهامرور میشننه دوست، نه تراپیست، نه کاغذ و قلمهیچکس جز مغزم نمیدونه و نمیخونهحالا یا خودم تکرار میکنمتوبایدبه تراپیستتاین مسئله روبگینمیخام دوباره ارجاعم بده به روانپزشکنمیخام دوباره درگیر قرص شمبرای خودم یک سری «باید» گذاشتموقتی «باید»ها رو انجام بدم، چرخدندههای زندگی خوب رو هم میچرخنیکی از اونها، خوندن و ادیت کتاب و آپلود رو کانالهیکیش کار توو استودیو ستامروز وسط استو...
ادامه مطلب
رزهای سفید گفت چرا وقتی گوشیت با یه فلش حل میشه مشکلش، انجامش نمیدی؟گفتم سختمهدروغ گفتم؟ نه به هیچ وجهفقط «سختمه» رو باز نکردم.با اینکه یکآپ دارم ولی نگرانم نکنه بیاناتم برنگردهاین روزا بیشتر از همیشه دست به دامن خاطراتممتوی سختترین روزهای پندمی، چثدر راحت کنار هم جمع میشدیمچی شد؟ نمیدونم..این روزها بیپناهمبیپناه ترین حالت ممکن رو تحربه میکنم.چند روز پیش، توی بیمارستان که برای بار چندم بستری بودم، همه فکرم شده بود خاطراتی که سعی کرده بودم بریزم توی گنجه و در گنجه رو قفل کنم و سراغش نرمچ...
ادامه مطلب
سلاماز فروپاشیِ محتمل، روزها گذشتهدر هفته ۲ الا ۳ جلسه تراپی میگیرم پیش یکی از بهترین تراپیستهای ممکنروانپزشک ویزیتم میکنه و برام قرص مینویسهچیزی که دوزش کم نمیشه و فعلن همه چیز رو در کنترل داره، الانزاپین و ازیپم هستنکم کم در حد یکی دو ساعت، به کار توی استودیوم برگشتماین هفته توی دو تا مهمونی خونوادگی شرکت کردم. کاری که بیشتر از ۳ ساله انجام ندادم.دیگه کمتر افکار سیاه میان سراغمشبها از اثر داروها، راس ۱۱ و نیم بدنم وارد خلسه میشه و اگه مقاومت نکنم میخابمکابوس نمیبینمتپش قلبم کنترل میشههمه چیه...
ادامه مطلب
هجو و حسرت نمیدونم منتظر چی امبخش زیادی از من مدام تکرار میکنه کاش برنمیگشتیبه زور قرصا روزها رو میگذرونمجلسات تراپیم بهم ریخته و آشوبهحتا نمیتونم با تراپیستم حرف بزنمکاش یه چند سالی برمیگشتیم عقباستوار و پابرجا بودن شده آرزومروزها کتاب میخونم و با بچههام وقت میگذرونمکمی کار میکنم و ساز میزنمتلاش میکنم حس کنماما کوه یخ در برابر من برنده ست..شبها مدام خاب میبینم و گاهی نمیخام بیدار شم..کاش بیدار نشمتمومم.. پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۴ | 0:11 | Dk | .:Weblog Themes By Pichak:. ...
ادامه مطلب
هیچوقت حرفشو گوش ندادمتصمیم گرفتم برای جبران بهش هدیه بدمبعد در مغزمو باز کردمرفتم سراغ دورترین خاطراتمیکم جلوترجلوترهمین ۴,۵ سال پیشجملههاش رو یکی یکی یاد آوردماین نهاون نهاین؟آممممم نهواساواساهاهاها این جملهش عالی بود خیلی خندیدمولی اینم نهاین؟ این؟؟نه نه جلوتر بودصبر داشته باشپیدا میشهآهان.. همینآره این جمله خوبیههمین رو انجام میدم..حالا نصفه شبمغزم منو از خاب بیدار میکنهاین دفتر رو دست میگیرمو خودکارچشمم نمیبینهچه جوری خدا میدونه رژ قرمز به این رنگ چشم میاد؟همونجوری توو تاریکی و با چشمای نیمه باز مینویسمصبح فکر میکنم خاب دیدمولی دفتر رو چک میکنمهمینجاستواقعی بود.خابم میادسرمو برمیگردونم و سفیدی تن لویی رو میبینمدر اتاق رو باز میذارم که صبح بیاد رو تختم بغلم بخابهکاش پشت سرش نیل و اسکای و...
ادامه مطلب
دیروز بود؟یا پریروز؟گمونم دیروزخیلی وقته تایمها رو قاطی میکنمولی قضیه اینه:رفتم یه دفتر با ویژگیهای مدنظرم گرفتمخودکار روانو خاستم شروع کنم به نوشتنیه کتاب فسقلیکوچولو۶۰,۷۰ صفحهایولی کافیاندازهولی خب، علائم مریضی بروز پیدا کرد و تختگیر شدمدیشب هم که به معنای واقعی مردم و زنده شدمامروزم که صبحش به تولید در استودیو ظهرش به استراحت و طی کردن پروسه درمان گذشتحالا به نظرم وقت خوبیه که دفتر و خودکارمو بردارممیدونم کلی نوشته و نامه هست که بعد از من، کسی پیداشون میکنه و شاید ببره برای چاپولی الانبلخرهبعد از سالهادام خاست خودم یکی رو تا پای چاپ برسونم...میدونم میرسه.پسسلام بخوانید...
ادامه مطلب
امروز دلتنگ بودم و مودم مودِ نگار بودبرای چندمین بار که رو ریپیت گوش میدادمش،متوجه شدم سه چاهارتا موزیک وجود داره که وقتی بهشون گوش میدم، یاد خودم میفتمبعد توو ذهنم پرسیدم:تا حالا کسی یه موزیک رو اونقدر با عشق برات فرستاده که بتونی از دریچهش خودتو ببینی توو چشاش؟تو بهترین نقاش نقشی نگارمیخام اینو بنویسم بزنم به دیوار استودیوم بخوانید...
ادامه مطلب
باید مینوشتم چشمامم نصفه نیمه بازه ولی اگه ننویسم ممکنه یادم بره خاب توو یه محله قدیمی بودیم همه ساختمونا آجر نما بود یه ملک اونجا داشتیم یه سری کارگر و مهندس توو ملکمون بودن انگار داشتیم میریختیم که از اول بسازیمش ..همه مون بیرون توو سایه واساده بودیم همه مون شامل ما دو تا، سه تا پسر بچه و یه دختر بچه :) خونواده ی شلوغ موردنظرش شده بودیم دور هم بودیم و حرف میزدیم و میخندیدیم من طبق معمول توی ظرف در دار میوه شکونده بودم برای خونواده متوجه شدم یکی از پسرا میخکوب به جاییه رد نگاهش رو دنبال کردم یه بچه ای رو به دیوار واساده بود و پشتش به ما بود ازش گذشتم اما چند لحظه بعد بازم همین تکرار شد پسر بچه مون با ت...
ادامه مطلب
این روزادنیا درگیر کرونا ستیادت نرهوقتی تاریخ رو میخونی و میرسی به یه بخشی که فلان سال فلان کشور رو طاعون با خاک یکسان کرد، توو ذهنت یه آهنگ ترسناک پلی نشه، فک نکن همه هر روز در ترس و درحال مرگ و وصیت...
ادامه مطلب
میگه این روزا چه میکنیمیگم حموممیخنده میگه ینی چی؟میگم هروقت مغزم قفل میکنه میپرم زیر دوش حموم.میخنده میگه پوستت رفته بس که مغزت قفل کرده..عکسای گلدن گلوب رو نگا میکردمیه عکس از جنیفر انیستون اومد که ...
ادامه مطلب
من همیشه میگم اگه تنها باشم خوشحال ترمکارمو دارمدوستامو دارمامااینکه یه کسی همیشه توی زندگیت باشهاینخیلی بیشتر از چیزیه که ارزش داشته باشهکه خب ظاهرن میشه بهش عادت کرد..یه دلیلی وجود داره که میگم تنها...
ادامه مطلب
یادمه کهتمام مراسم سومش روی پله های مسجد نشستم و غصه خوردمشاید حتا داشتم برای غم های خودم غصه میخوردم..مراسم ک تموم شد، همه میرفتن که برنبرای عرض تسلیت رفتم داخل.پرسون پرسون رسیدم جلوگفتم مادرشون کدوم...
ادامه مطلب
توو آهنگ tu the page متالیکااون آخراشمیگه:"دیرتردم دمای عصروقتی توو تختت لم دادیو اکو ی آمپلیفایر توو مغزت صدا میدهآخرین سیگاری که برات مونده رو میکشیوبه چیزی که بهت گفت فکر میکنیچیزی که بهت گفت .. "این توصیفیه توضیح مختصر و مفید و دقیق از عصر ها ست .....
ادامه مطلب
صبح بیدار میشمبهش مسیج میدم:خسته شدم از بس هر شب خابشو دیدمیه شب میخندونتمیه شب گریمو در میارهدیشب حرصم میداد و فقط استرس کشیدمیه شب حسرتامو یادم میاره ..اونقد که باعث شه هرشب خابشو ببینم بهش فک نمیکن...
ادامه مطلب
عشق فراموش نخاهد شدمدام و مدام از راه های مختلف بازمیگردددر تنهاییو در شبمیخاهد بفهماند زخم را نمیتوان فراموش کرد بلکه باید با آن زندگی کرد....اگه موزیک متنش آهنگ i love you از billie eilish باشد چه بهتر...
ادامه مطلب
نصف روز رودرگیر مدارک و کارهام برای اپلای بودم و ذهنم درگیر ددلاین بودو این در تضاد با نصف دیگه ی روزم بودکه درگیر بودم لباسی که انتخاب کردم برای عقد مصطفا، به رنگی که میخام به موهام بزنم میاد یا نهو ...
ادامه مطلب
.بازگشت مابعد از این همه مدتبه همبا همه ی اشک ها و بدون لبخند هابا همه سختی ها و فراز و نشیب هامن و حلقه پیزوری و شیما و سر آقای ترسناکفقط مونده به هم وصل شیم و شروع شه ...رد طرحی که با حنا زده بودم ...
ادامه مطلب
تاحالا شده یه آهنگ رو هی بزنی عقب و یه تیکه هاییشو گوش بدی؟خزونم که از زور تنهاییاممیخام مثل پیچک بپیچی به پامتو دردی من اینو میفهمم ولیبگو جز تو درمونو از کی بخام؟...
ادامه مطلب