قسمت سوم _ یارم در آغوشم هراسان بود - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 5:32
یه نیمه شب سرد زمستونی بود از سرمای زیاد خابم پاره شدچشم باز کردم کنارم نبود اول فکر کردم حتمن رفته توالت اما گوش تیز کردم صدایی نشنیدم متاسفانه من از اون آدمایی هستم که یهو وحشتناک نگران میشن از جام پریدم و نفهمیدم چه طوری خودم رو به سالن رسوندم خونمون بزرگ بود وقتی پدر و مادرم فوت کردن، این خونه ب
قسمت چهارم _ قصه - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 5:32
دیگه خسته شده بودم از اینهمه واسطه گری بینشون فکراشون به هم نمیخوردالبته میتونستن انعطاف پذیر تر باشن، اما توو ذاتشون نبود اگه هم بود، با هم لج میکردن مادربزرگم همیشه میگفت: دختر حکم قرآنِ، به قرآن توهین نکنید .. اینجوری میتونستم شوهرمو آروم کنم که به دخترمون کمتر ایراد بگیره از طرفی هم احترام پدر و
قسمت اول _ گنجشکک ها - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 4:58
صدای جیغ بچه ی همسایه صدای بولدوزری که ساختمون بغلی رو گود برداری میکردو تکون های شدیدی که به ساختمون وارد میکرد و اون که توو تختی لرزان از شدت لرزه ها به سقف خیره بود و توو سرش هیچی نبود حتا پلک هم نمیزد به خودش گفت پاشو برو دوش بگیر و این گفته ساعت ها ادامه پیدا کرد صدای جیک جیک پرنده هایی که توو
قسمت دوم _ بستنی زعفرانی - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 4:58
یه دو ساعتی بود که داشت به بستنی لیوانیه زعفرانی توو طبقه آخر یخچال فریزر فکر میکرد دوست داشت با مربای توت فرنگی بخورتشاما هیچی باعث نمیشد پا شه و بره سراغش گاهی اینجوری میشد یه چیزی رو میخاست ولی برا به دست آوردنش تلاشی نمیکرد دلیلشم کاملن روانشناختی بود داشت فکر میکرد یک سال از ازدواجش گذشته بود ز
نمیفهمم - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 5:27
یه دختر سیاه پوش با آل استار قرمزکه یه تفنگ 5.5 زیر گلوشو نشونه گرفته...................................this is the story of the day my life ended......................................اگه خواستین تبادل لینک کنین خبر بدین!اگه انتقاد دارین بگین.یه انتقاد باعث شد وبلاگ من دیگه از غم ننویسه.پس سعی کنین
مِموری - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 5:27
بچه تر بودم همه جا پر شده بود که چیپس و پفک سالم نیست و یه موجی اومده بود که هیچکی نباید چیپس و پفک بخورهمن زیاد طالب چیپس و پفک نبودم، هنوزم نیستم. اگه میخوردم ماهی یه بار بود اون روزا انقد حرفش شده بود عجیب هوس چیپس و پفک داشتم هربار میگفتم چیپس و پفک، بهم میوه خشک و نون سخاری و نون برنجی و اینجور
حتا اگه هست زوری - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 5:27
حداقل ترین مثبتش اینه که هربار وقتی اتفاق میفته قلبم عین روزای اول تیر میکشهو این ینی هیچ حسی از توی قلبم کم نشده چه بسا از ظاهرم معلوم نباشه علی اَیُّ حال ادامه میدیم کیسه بوکس بودن رو چون انگار تنها کاریه که به شکل دقیقی بلدیمش
بی حرف و بی جنگ - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 5:27
همیشه چشاشو محکم بسته بود و انگشت هاشو توو هم گره کرده بود و سمت آسمون گفته بود: بهترین اتفاق رو رقم بزن و دلش آروم شده بود و مطمئن که بهترین اتفاق رخ میده و این آرامش رو میپسندید .. حالا داشت فکر میکرد چقدر آدم هایی که همش نق میزنن اذیتش میکنن خود به خود از اینجور آدم ها فاصله میگرفت دوس داشت اطراف
مقداری داد بیداد - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 5:27
اینکه چقدر از جو خونه ی پدریم شدیدن و شدیدن متنفرم رو با هیچ کلمه ای نمیتونم توصیف کنم.و اینکه چقدر حاضرم هیچی نداشته باشم ولی مامان خودم رو داشته باشم رو باز هم نمیتونم شرح بدم امیدوارم و هر روز خدا رو به این هدف عبادت میکنم که من و بچه هام و نسل هایی که از من باقی میمونه رو توو شرایط من قرار ندن
لیاقت - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 5:27
راسته که میگن بنداز اونی که باید برداره برمیداره! همه ماجرا نمیدونم از کجا شروع شد فک میکردم توهمه من سر کار میرم اونم سر کار میره واسه همین دیگه مث قدیم نمیتونیم همو ببینیم پیام چی؟؟ پیامم نمیتونیم به هم بدیم؟ من ندادم آره میتونستم و ندادم دلخور بودم زی حرفاش زده بود ادعا میکرد کسی جرات نداره حرف م
شروع - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 5:27
یه دختر سیاه پوش با آل استار قرمزکه یه تفنگ 5.5 زیر گلوشو نشونه گرفته...................................this is the story of the day my life ended......................................اگه خواستین تبادل لینک کنین خبر بدین!اگه انتقاد دارین بگین.یه انتقاد باعث شد وبلاگ من دیگه از غم ننویسه.پس سعی کنین
برو سفر سلامت - تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 17:19
اینکه حتا فکر یه سفر یه روزه ی هول هولکی هم، داره ریکاوریم میکنه ینی چی؟ خوبترم خیلی
عادل که میگن خوده خوده خوده تویی - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:11
نمیدونم چه جوری این قضیه رو از دلم خالی کنم هم قسم و آیه دادن من رو که به کسی نگو و هم دلم نمیخاد بیانش کنم که نشه قضیه نکبتی و سر اومدنش خودت میدونی اصلن از این قضیه خوشحال نشدم ولی دمت گرم که میگن جای حق نشستی ینی همیییین لعنتی تو بهترین خدایی هستی که میشه ازش حرف زد آخه این حد عدالتت فقط باعث شد ...
ایشالا .. - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:11
حاج خانوم یاد گرفته زندگی کردن رو با احمد آقا خوش به حالش که یاد گرفته ..
۷ - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:11
وقتی خیره شی به کیبرد و نتونی بنویسی، فاتحه مغزت خوندست عین آتیشی که روش بنزین بریزن، مغزت سوخته.. کی هست که قبول نداشته باشه عشق چشم و گوش آدمی رو کور و کر میکنه؟ عشق به فرزند، به صمیمی ترین هات، به اولین هات و آخرین هات از هر طبقه ای یه عشق دارم عین ۷ طبقه ی بهشت. فردوس، که والا ترین طبقه ی بهشته ...
I Want To Take You Somewhere That Noone Cares - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:11
این که عاشق زندگیمم کجای چشمام کجای فانکشن های صورتم نهفته ست که با کوچکترین کلمه هایی که بیان میکنم لبخند شنونده هام نصیبم میشه؟ این شادیا و خیال راحت، نتیجه ی کدوم کار خوب کدوم دسته ضعیفیه که گرفتم و بلند کردم که حالا نتیجه میتونه چیزی باشه که برای همه آرزوئه؟ یکدفعه از چه فصلی سبز شدی که تو احساس...
بی های و هوی - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:10
چی باعث میشه نزدیکای ۳ صب یاد کسایی بیفتی که ازشون دور شدی؟ دوستایی که هیچ وقت نخاستی از دست بدیشون ولی این اتفاق افتاده چرا آدم باید جوری زندگی کنه که حتا دلش نخاد یه چیزایی رو یاد بیاره؟ شاید دارم بهونه میگیرم ولی چرا باید خاله و نیره با کلی اصرار یاد بیارن که پارسال با چه فلاکتی برا نیره تولد سور...

برچسب‌های مرتبط

برو سفر سلامت | تو برو سفر سلامت | تو برو سفر سلامت داریوش | برو سفر به سلامت | شعر تو برو سفر سلامت | برو مسافر من برو سفر سلامت | عزیزم خدانگهدار تو برو سفر سلامت | دانلود تو برو سفر سلامت | متن تو برو سفر سلامت | دانلود تو برو سفر سلامت داریوش