برای تو که اسم نداشتی
-
تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 0:04
چند وقت پیش بود که یه سالنامه برداشتم و خاستم توش نامه بنویسمبه آدمایی که نمیتونم رو در رو باهاشون حرف بزنمیا کسایی که خیلی از دستشون شاکی ام و عقده دارم ازشون ولی نمیخام بفهمناما اولین نامه م شد برا
کمی بعد
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 21:25
خب بلخره خونه خالی شد قرار بود همه خونه باباجونی جمع شن و منم خاستم برم ولی فرح گفت همه برن خونشون منم که اونجا نمیرم بنابراین خونه میمونم سینا و سحابم میرن خونه عمه ی سحاب سحرم میره خونه ی مادرجون یلدا قراره ۳ تا قسمتِ گادفادر نگاه کنم و اینگونه بگذرد سلام اینجا یلدای ۹۷ سارا کوچولو هستم ☺
اینجا بدون من
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 21:25
یلدای خود را چگونه گذراندید؟ قسمت دوم گادفادر تموم شد حین گوش دادن به موزیک پایانی فیلم زیر پتو رفت به تاریکی خیره شد و تا جایی که در توان بود گریه کرد و قلبش تیر کشید از شدت غم و باز اشک ریخت و باز
جلسه ی اول تراپی
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 21:25
خب.. حالا بگو ببینم اون چیزایی که عصبانیت میکنن چیا هستن نمیتونم تفکیک کنم. ممکنه با یه صدای بوق از کوره در برم. یا حتا بعضی وقتا احوالپرسی اطرافیانم عصبیم میکنه. پرحرفی آدما. حتا شیطنت های خاهرزاده م
سفر
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 21:25
۵،۶ سالشه گمونم اسمش آوا دم در بودم که برم چسبیده بود بهم و انقد فسقلی بود که یکم بالا تر از زانوم توو بغلش بود نرو نرو میرم. زود میام بازم نــــه نرو مجبورم آخه مامانت کجاست؟ میخندم نگاش میکنم. مامان
نترس
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 16:40
آرام بخوابنگران نبودنهایم نباشهمه اینهاروزی برای تو عادت میشود،این منم که باید تا به ابدبا کابوسهاشبهایم را، صبح کنم... #علی_سید_صالحی
خاستم که آفتاب بیاید، نیامد
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 16:40
این روزا اکثر اتفاقا اونجوری که میخام پیش نمیرن با کوچکترین حرفی عصبی میشم و پرخاشگر توو این چند وقته بیشتر از تعداد انگشتای دست گوشیمو پرت کردم توو در و دیوار نه از اون آدم صبور خبریه نه از اونهمه بر
چه بارانم
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 16:40
نوعی دلتنگی هم هست که در عین حال که دلت برای کسی تنگ شده تمایلی به دیدنش نداری همون حسی که الان دارم که قاعدتن باید داشته باشم خاطراتُ به یاد میارم ولی حسشون رو نه. گذشته رو کنکاش میکنم عکس ها رو زیر
پاییزِ بی پایان
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 16:40
وسط اینهمه آشوب سینوزیت و مریض بودن آخرین چیزیه که ممکنه بخام
فیلمِ شکار
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 16:40
اگه بتونی کسی رو از نظر روحی بکشی دیگه کشتن جسمش کاری نداره
December 5. 2012
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 16:40
نگـــــــران نباش. . . . . . " حــــال مـــن خـــــوب اســت!! " بــزرگ شـــده ام . . . . . .! ديگر آنقــدر کــوچک نيستـم که در دلـــتنگي هـــايم گم شــوم! آمـوختــه ام. . . .که اين فـــاصــله ي کوتــ
بنگ بنگ
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 16:40
از پل سفیدرود رد میشدم و طبق عادت یکی یکی آهن هاشو میشمردم که یهو به ذهنم یه چیزی رسید به خودم قول دادم تولد ۲۵ سالگیم رو روی پل سفیدرود باشم و آهناشو بشمرم که ۲۵ تاست و بعد کنار سفیدرود روزمو بگذرونم آهنگی هم که پخش میشد از مَت مُنرو بود و احتمالن تولد ۲۵ سالگیم یه چی توو همین مایه ها پلی کنم
دو نقطه پرانتز
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 16:40
سینما تداومِ نگه داشتن دستات توو دستاش از هولِ صحنه هایی از فیلم فشار دادن مُشتش استمرار در تماشای چهره ش وسطای فیلم سینما بُمب یک عاشقانه سرگرمی بود برام
مرورگر
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 16:40
هفته ی چالشی ای بود انگار سه شنبه ی قبل صبح یهو تصمیم گرفتیم بریم عکاسی توی همه ی راه مثل همیشه ساکت و بی حرف بودم و فقط گوش میدادم موقع عکس گرفتن همش ازم شکایت میکردن چرا چشمات خماره جرا چهره ت بی حس
قسمت چهاردهم - برادفوردِ رویایی (قسمت اول)
-
تاریخ: 1397/1/16 ساعت: 4:43
شب بودنشسته بودن روبرو تلویزیون آلن به کارهای شرکت میرسیددِبورا مجله ی مورد علاقش رو ورق میزدقهوه مینوشیدن و یه موزیک بی کلام از بلندگوهایی که توو کل خونه بودن پخش میشددبورا کلافه و خابالو خودش رو ولو کرد رو شونه آلن آلن سرش رو بوسید و باهاش حرف زد- خسته شدی؟ حوصله ت سر رفت؟+ آره- برو توو استودیوت م...
قسمت پانزدهم _ ناجی
-
تاریخ: 1397/1/16 ساعت: 4:43
یه تراس بزرگ و پرنور داشتهمه دیوار و در رو تا جایی که میتونست قفسه بندی کرده بود و توشون گل کاشته بودیه عالم گلای قشنگشمعدونی ها توو طیف رنگ های مختلفبنفشه آفریقایی ها حتا نادرترینشونهمه تحت مراقبت های خاصانواع کاکتوس های رَوَنده آویزون بود از دیوارهمه شون و دوست داشتممیتونستم ساعت ها بشینم و در سکو...
سرور
-
تاریخ: 1397/1/13 ساعت: 16:00
توو راهمدارم از ویلا داداشت برمیگردمحتمن دیدی که کجا ساختتشاسمت رو خیلی بردیمجات سبز بود..دلم خاسته برات یه نامه بنویسماز همون نامه هایی که بچه بودم برات مینوشتمتوش بنویسم که همه چی رو به راهه و عالی پیش میرهبنویسم داستان هایی ک هر روز برام اتفاق میفته و زندگی رو قشنگ میکنهاز همون داستان های غیرقابل...
دوباره
-
تاریخ: 1397/1/13 ساعت: 16:00
سلام ۹۷این یه دختر خوبه که داره برات مینویسهامروز بازم تصمیم گرفته همه لوس بازیاشو بذاره کنارچون حواسش هست قول داده بوده خودشو جمع کنهاین یه دختر خوبه که میخاد بگه امروز رفته پیش مامان و با هم حرف زدناوهومبراش شیرینی مورد علاقشو بردممطمئنم خوشال شدهباهاش حرف زدم و یادم اومد یه روزی گفته بود هروقت نا...
قسمت سیزدهم_ چوبیِ شرابی (قسمت اول)
-
تاریخ: 1397/1/13 ساعت: 16:00
باد وزید به صورتشچشماشو باز کرد و اولین چیزی ک دید سقف بالا سرش بودیه سقف چوبی که داده بود شرابیش کننچقد برای اینکه رگه های چوب واضح دربیاد تذکر داده بوددقایقی که درگیر مرور اتفاقات مربوط به سقف چوبی بودذهنش هنوز روشن نشده بودقلتید سمت پنجره و تازه یادش اومد شب رو چه جوری گذروندهاوف و پوف گویان پتو ...
قسمت پنجم _ یک نظریه روان شناسانه
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:18
یه جا خونده بود که تنبلی کردن جزئی از رفتار های دوران جوانیه بنابراین نباید رو بچه تون که یهو وسط کاری، اون کار رو رها میکنه و دراز میکشه بی هدف کانال تلویزیون بالا پایین میکنه، به کلاساش نمیره و فقط به خاب نیاز داره، حساس بشید بعد به خودش فکر کرد که چند روزیه از تختش جدا نشدهچند وقتیه که هیچ پیشرفت...